نمیگی اما میدونم دل دیگری باهاته... لالای لای لالالا لای.... ای عشق من حرفی بزن....
نه نه ... اشتبا ه نکنین ... خوندن این آهنگه از سرمستی و خوشحالی اینجانب نیست. دقیقاً برعکس این آهنگه الان رو نرو(اعصاب) من بدبخته... خدایااااااااااااا... دیگه تحملم تموم شد...حاج خانم صابخونه رفته مهمونی و دو شب که خونه نیست. این همسایه پایینی های مزاحم هم که شرح ماجرای گیس و گیس کشی من باهاشون داستانی بس مفصل داره از این موقعیت استفاده ... نه نه ببخشید سوء استفاده فرمودن و نزدیک به 200000 نفر مهمون دارن ... مهمونا اعم از صغیر و طفل و کبیر و خرد وکلان رسماً از در و دیوار و آسمون و همه جای خونه دارن بالا میرن... حالا هم به سرشون زده یه عروسی خودمونی تا دور هم هستن بگیرن و حالشو ببرن... اگه میگم عروسی باور کنین که صدای موسیقی و همهمشون به اندازه ی یه مجلس عروسی خیلی مفصله... بابا ما ماه رمضونی چه گناهی کردیم که تا میایم 2 رکعت نماز بخونیم باید ناخواسته به این آهنگای لهو و لعب !!! گوش بدیم آخه ؟؟؟
حاج خانوم... ای صابخونه ... ای عشق من ... برگرد به خونه که بدون تو این خونه هر چند گلستانه ولی دیگه زنبوراش زیاد شدن... ![]()
دیشب هم اقای خونه مجردی همه فک و فامیل و دوستای ذکورشو جمع کرده بود و دور هم فوتبال میدیدن... فقط میدیدن... فکر دیگه ای نکنین ها... خونه در آرامش مطلق بود... بعدشم بلند بلند باهاشون خداحافظی کرد که یعنی رفتنا ولی من خونم...
آخه شرطشون با صابخونه این بوده که شبا رو حتماً خونه باشن... این سناریو رو هم ساخته بودن که مبادا بنده راپورت بدم... اخ نه اینکه من رابطه ام با این حاج خانومه خیلی خوبه ... برا همین!! بعدش من رفتم پایین و طی کاراگاه بازی
کشف کردم که جا تره و بچه نیست. گفتم بلانسبت خر خودتی.
چفت درو انداختم و با ترس ولرز که حالا تو خونه تنهام اومدم بالا... تازه داشتم با عملیات تلقینی خودمو آروم می کردم که ساعت 12 – 1 دیدم که زنگ خونه رو به شدت میفشارن ... بله همسایه ی محترم تشریف فرما شده بودن... ای خددددددددااااااااااا... هر چند خودم میدونم از چاله دراومده و به چاهی بزرگتر منتقل شدم ولی من که به کسی بگو نیستم... آخه خودم کردم که لعنت بر خودم باد...
امروز خانوم خونه شدم ( آآآآآآ... من و این حرفا؟؟؟) صبح کلی ظرف و کلی لباس نشسته ی از 100 سال پیش مونده شستم هر چند هنوز نصفی هم باقیه...و با اینکه کلی پروژه ی تحویلی برا فردا دارم ولی یا پشت سیستم بازی بازی میکردم یا خواب بودم... ولی به خدا راضی بودم لااقل آرامش نسبی داشتم.. الان یه هدفون گنده رو سرمه تا شاید کمی از سر و صدای اطراف رو نشنوم...
مثه اینه تو پست قبلی خدا دلش برام خیلی سوخته بود ... دیروز تا وقت افطار شد دیدم در میزنن.. بدو رفتم پایین.. دوست جدید بابا و خانومش( دخترشون تو شهر ما دانشجوست و الان خونه ی ما میشینه) بودن و حتماً جون به خاطر دخترشون تنهایی من براشون قابل لمس بود برام حلیم و بربری و افطاری اورده بودن ... کلی ذوق کردم... میدونم که مامان اینا هم در حق دخترشون کم نخواهند گذاشت...![]()
خدایا شکرت.. باور کن من خیلی سعی میکنم که تنبل نباشم و از لحظه هام استفاده کنم ولی نمی دونم چرا حس هیچ کاری رو ندارم.. هیچی هیچی....!!!