تبليغاتX
دختره ی مستقل - یه چیزه تازه ی پنهون...
.

.

دارم آدمی میشم که دیگه خودمم سر از کار خودم درنمیارم...

خیلی از چیزهایی که برام خیلی بااهمیت و بامفهوم و پررنگ بودن کاملاً برام رنگ باخته ان... انگار نه انگار

مثل چی؟ خوب کار، درس، عشق!! اونم از نوع خاصش!

این حس جدیدی که نسبت به یه فرد جدید در زندگیم پیدا کردم خیلی برام عجیبه...

شخصی که هیچ کدوم از ملاک های مورد نظر منو نداره و من نه تنها الان باهاش رابطه ی گرمی دارم بلکه حاضر هم نیستم از دستش بدم... من؟؟

یادمه یه دفعه استاد سروش سر کلاس گفت: بچه ها مواقعی در زندگی برای آدم اتفاق میوفته که شدیدآ احتیاج به چیزی یا کسی داره، مثلاً شما خیلی گشنه هستین هیچ چیزی هم نیست که بخورین، دست میکنین تو جیبتون

تیکه خورده های یه بیسکوییت رو از ته جیبتون پیدا میکنین و میخورین. آی میچسبه ... آی میچسبه... پس به همون قانع میشین ... بچه ها سعی کنین تو زندگی هیچ وقت به بیسکوییتای ته جیبتون قانع نباشین...!!

یعنی تو هم برای من خورده های بیسکوییتی؟ چرا دوستت دارم؟ چرا اینقدر راحت بهت نزدیک شدم؟ چرا معایبتو به دیده ی اغماض نگاه میکنم؟ چرا دیگه برام مهم نیست بفهمی و درک کنی من کیم و چطوری به اینجا رسیدم و اهدافم چیه؟ چرا جلوت کلاس نمیذارم؟ حتی خودمو پایین تر از اونی که هستم نشون میدم... چرا جلوی خواهرم که بعد از دیدن تو حرص میخورد و فریاد میزد که لیاقت منو نداری اونقدر ازت دفاع کردم؟ چرا بهت اعتماد دارم؟ اونقدر که وقتی گوشی موبایلت دستم بود شماره ها و لاگ و مسیجاتو چک نکردم ... حتی وقتی اصلاً حواست بهم نبود؟ چرا دلم برات تنگ میشه؟ چرا الان فقط تو مهمی در حالی که از کارم استعفا دادم و با این اجاره خونه و خرج و مخارج دیگه خیلی نگران اینکه چی میشه نیستم....

کی میتونه این چراهای منو جواب بده؟ شاید نباید خیلی تنها زندگی می کردم... شاید نباید...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:2 توسط دختر مستقل |