شب خودم به خیر... آخه جز من کسی نیست اینجا که بهش شب خوش بگم... مهم هم نیست... امروز آخرین روز از تابستونه . 31 شهریور و فردا اولین روز از پاییز. با اینکه تابستونه ولی سرما خوردم .. عطسه ها و سرفه های آنچنانی... مامان هم که نداریم اینجا... البته تازه امروز از خونه برگشتم.. خوش گذشت... احساس خانواده داشتن و با خانواده بودن احساس خوشایندیه... چند روزیه قاطی ام... یعنی این یکی دو هفنه ی اخیر اصلاً روزهای نرمالی برام نبودن... تا می رسیدم خونه و در رو می بستم می زدم زیر گریه ... کافی بود آهنگ یا صحنه ی حزن انگیزی بشنوم یا ببینم ... مثه ابر بهاری گریه می کردم ... رفتم خونه کلی بهتر شدم... الان پرم از حس مثبت ... حس زندگی.. حس اینکه من می تونم .. میشه... حس اندکی صبر سحر نزدیک است... و خیلی حسهای دیگه... چند سالی بود یه دوست اینترنتی داشتم ... هم رشته و هم اسم ... همدیگه رو نه دیده بودیم نه صدای هم رو شنیده بودیم امروز زنگ زدم بهش ... دختر گرمی بود از تجربه هاشو و تنهایی زندگی کردناش تو تهران برام گفت و کلی تونستم از تجربه هاش استفاده کنم... تشویقم کرد برا خوندن برا مقطع فوق و از کتابا و نحوه ی خوندن برام گفت.. چون 3-4 سالی هم ازم بزرگتر بود خیلی خوب تونستم به دونسته هاش و تجربه هاش تکیه کنم ... همینه که می گم دوباره فکر می کنم من می تونم ...
امروز صبح از اتوبوس پیاده شدم و بدو سره کار یه 4 تومن هم پول آژانس پیاده شدیم و سر کار هم همش عطسه و سرفه و اشک چشم و فین فین... رو صندلی خوابم می برد و خواب هم میدیدم ولی نمیدونم چه مرگیه الان که خونم و بالش داره بهم چشمک میزنه نمیرم سراغش...
خدایا به خاطر همه ی داده ها و نداده هات شکر... هر کی تنهام بذاره تو هستی.. خیلی دوست دارم.. خیلی![]()
