نمیدونم... شاید توقعم از زندگی بالاست. ولی مگه بده؟ بده آدم نخواد به هر موقعیتی تن بده؟ نخواد با هر کسی نشست و برخواست کنه؟ احساسشو با هرکسی شریک نشه؟ به هر کسی لقب دوست نده؟ و مهمتر از همه به هر محیط شغلی رضایت نده؟ این خودبینیه؟ یا غروره؟ یا خودبزرگ بینیه؟ جایی خوندم غرور زیاد از عدم اعتمادبه نفس نشأت می گیره. شاید هم واقعاً اعتماد به نفس ندارم... ولی با اینکه خیلی به کار احتیاج دارم و تو مصاحبه شغلی دلخواهمم قبول نشدم، اصلاً دوست ندارم برم اونجا. اونجا کجاست؟ یه شرکت که معرفیم کردن و اونا هم بی چون و چرا قبولم کردن. حقوق پیشنهادی ام رو هم قبول کردن. ولی محیطش و موقعیتش اصلاً مورد پسندم نبود... خوب دوست ندارم تو جایی که هیچ تعلق خاطری بهش ندارم و احساس بدی نسبت بهش دارم کار کنم... میفهمی؟؟ جایی که تک تک حرکات اطرافیان و همکاراتو در شأن خودت نبینی ... و مقامت با مقام بقال و پارچه فروش و لبوفروش زیاد فرقی نداشته باشه... شایدم این یه برداشت سطحی از موقعیت اونجا بوده... یه برداشت در عرض 1 ساعت ... ولی خوب بر اساس چیزایی که دیدم برداشت غلطی هم نبوده... بابا میگم که مغروری... زیادی خودتو دست بالا گرفتی دختر!! خوش خیال !!
ولی خوب بهتر از مفت خوریه، نه؟ از اینکه هر ماه چشم به جیب بابات بدوزی در حالی که اسمتو گذاشتی دختر مستقل!! و فکر هم میکنی مستقل بودن به همون تنها زندگی کردنشو و بس...!!
.
.
.
.
امروز با سپیده رفتیم امامزاده صالح... تو راه خیلی دعا کردم... یادمه تو اتوبوس هر چی دعا و ادعیه مختلف بلد بودم و همرام بود خوندم... جالبه بعد از این همه مدت فراموشی خدا، یادم افتاده بود یکی هم اون بالا هست... تو خود امامزاده هم همش نذر می کردم... دلم میخواست حالا امروز که جواب میدن قبول شده باشم... شایدم میخواستم تو این روز خاص اونجا باشم که در مقابل هر جوابی آرامش داشته باشم... نمیشد راحت از کنارش رد شد... شغل واقعاً ایده آلی بود... احساس میکردم من هم همه ی امتیازات لازم رو دارم... تسلط به نرم افزارها..زبان انگلیسی ... تجربه... ایده... ولی گویا فقط احساس می کردم.
جات خالی عجب صفایی بود، محیط امامزاده، چقدر سبک شدم. تجریش هم غوغایی بود... همه در حال خرید عید... بازارا شلوغ و پررونق...![]()
تا عصر خبری نشد... ولی من مثه یه آدم ابله امیدوار بودم... دلم الکی الکی روشن بود. ولی چرا زنگ نمیزنن؟ اخرش گفتم هر چه باداباد... خودم زنگ زدم به آقای مهندس گ. با کلی من و من ببخشید و اینا گفت که یکی دیگه رو استخدام کردن و شرمندست که نتونسته زنگ بزنه و بهم اطلاع بده... منم گفتم که از آشناییش خیلی خوشحال شدم و امیدوارم بتونم تو کارای موردی کمکشون کنم... همه ی عزممو جزم کرده بودم که مبادا ناراحتیم خیلی تابلو بشه... شاید واقعاً صلاح نبوده... به خوش خیالی خودم خندم گرفته بود...![]()
.
.
دلم به حال همه ی خانواده های عیال وار و کم درآمد مستاجر میسوزه... حالا میفهمم چقدر ممکنه به همشون سخت بگذره... مخصوصاً این دم عیدی...![]()
پول اجاره خونه نصفه و نیمه حاج خانوم تازه از راه رسیده رو بهش که دادم کلی منت گذاشت سرم که چرا دیر دادی و من با این قلب خرابم پول لازم داشتم و رفتم تو صف بانک و حالم داشت بد میشد و ... (در نظر داشته باشین که خانوم ماهی نزدیک 1 میلیون درامد داره...و نوش جونش) چیزی نگفتم... گفتم بقیه شو فردا میارم ببخشید که دیر شد. ولی خوب حقشه... باید ازم بگیره. به اون چه که من بیکارم یا تو مصاحبه رد شدم. نه؟؟
.
.
الان همین قدر میدونم که حالم زیاد خوب نیست... روزای تاریکی رو در پیش میبینم... من از اولشم به فال و این چیزا اعتقادی نداشتم... ولی 2-3 باری که به اصرار دوستام پیش فالگیر رفتم گویا از سر بی اعتقادی فقط معتادش شدم... تو شهر خودمون دوستم تعریف زیادی از یه خانم فالگیر میکرد...میگفت همه ی جزئیات ازدواجشو قبلاً بهش گفته و واقعاً هم اتفاق افتاده بود. دوستم یک ماهی هست که عقد کرده. مدتی که اونجا بودم به زحمت تونست یه وقت ازش برام بگیره... رفتم پیشش...یه فال قهواه برام گرفت. انقدر چیزای خوبی بهم گفت که ذوق مرگ شده بودم... شاید رو حساب حرفا و ترسیمات دقیقش از یه شغل خوب تو آینده ام بود که اینقدر الکی به قبول شدن امیدوار بودم... ![]()
حالا انگار که دوستم این وسط مقصر باشه بهش اس ام اس زدم که این یکی فالگیرم که توزرد از آب دراومد!! اونم در جواب گفت شرمندم!! گفتم عزیزم تو چرا شرمنده ای؟؟ مثه اینکه نتیجه فال همشون برا ما برعکس از آب درمیاد .
.
.
خرافاتی شدیم رفت!!
.
.
خدایا توکلم به تو و بس.
.
تو این موقعیت تنهام نذار... تو این روزا فقط تو رو دارم وبس. میدونی... میبینی... کمکم کن....
![]()
