خوب اینجایی که من زندگی می کنم یه خونه قدیمیه بزرگه تقریبا تو جنوب تهران (البته بیشتر نزدیک به مرکز تا جنوب) که بین آپارتمانایی که تو این منطقه میسازن تقریباً گم شده... هر دو طرف خونه رو کوبیدن و دارن آپارتمان سازی میکنن، اینو از لحاظ امنیتی گفتم... خودت که میدونی کارگرای افغانی و ویرانه های به وجود آمده برای معتادان در آخر شب و اینا... خونه هم قفل و چفت و بست درست و حسابی نداره ... طوری که اوایل من هیچ وقت کلید همرام نمیبردم چون میدونستم در خونه همیشه بازه!! به جز حاج خانم صاب خونه که اون ور حیاط میشینه یه همسایه هم دارم که پایین خونه من میشینن 2 تا پسربچه کوچولو هم دارن که اگه گیس و گیس کشی اون اوایل پیش نیومده بود، تا حالا عاشقشون شده بودم... هرچند الان هم اختیارمو از دست میدم و نمیتونم وقتی جلو پدر مادرشون سرسنگین هستم و اونا هم حضور دارن جلف بازی درنیارم و قربون صدقه شون نرم... اونا هم منو خاله ن صدا میکنن...
اینارو گفتم چون هیچ وقت تا حالا در مورد خونم توضیح نداده بودم... دیروز که اومدم خونه این خانم همسایه اومد و گفت حاج خانوم رفته خونه فامیلاش و شب هم نمیاد... امیر اقا هم شیفته منم خیلی میترسم نمیتونم تنها تو خونه بمونم (این خانوم ترسو تا حالا تنهایی تا سر کوچه هم نرفته!!) من میرم خونه مادرشوهرم. گفتم بهتون خبر داده باشم!! تو تنهایی نمیترسی؟ ؟ منم خیلی سرسنگین گفتم: نه! من دیگه عادت کردم!!![]()
به هر حال با این توضیحاتی که از موقعیت خونه دادم شاید هر کس دیگه ای هم بود هر قدر هم شجاع یه کمی از خالی بودن خونه به اون بزرگی میترسید ولی سعی کردم که بهش فکر نکنم... جالب اینجاست همه ی اتفاقات عجیب هم تو این لحظات تنهایی میوفته... صداهای عجیب غریب.. صدای راه رفتن و نفس کشید یه شخص تو حیاط... صدای باز و بسته شدن در زیززمین ... همش منو از جام میکند و بدو پشت پنجره حیاط رو دید می زدم...
لامپ اتاق هم بر اثر ناشی گری و کنجکاوی من نسبت بهش یه جورایی انگار سوخته بود. صندلی گذاشتم زیر پام و لامپ جدیدی رو که خریده بودم بستم به سرپیچ. لامپ 200 پرنور!! انگار با روشنایی بیشتر، ترس آدم کمتر میشه.. لبخندی زدم و از پله ها رفتم بالا (فکر نکنین خونم دوبلکس ها!! از این خونه قدیمیا است که حموم و آشپزخونه و دستشویی تو بالاخونست!!) میخواستم برم دستشویی که احساس کردم یه صدایی میاد. بدو از پله ها اومدم پایین که دیدم از روشنایی خبری نیست... اتاق تاریکه تاریک بود... خوب آدم میترسه خوب... !! گفتم شاید یکی اومده و خاموش کرده... ولی بعد از وارسی فهمیدم انقدر من به اون سرپیچ بدبخت ور رفتم و مهندس بازی درآوردم که یه مرگیش شده... خلاصه همینقدر بدون که شبی تنها و تاریک رو با صداهای ناآشنا سپری کردم... امیدوارم امشب با دیشب یه تفاوتایی داشته باشه...
(خوب تو این فاصله رفتم ناهاری که پخته بودم و نمیگم چی بود جون خودمم اسمش رو نمیدونم رو خوردم و الان با یه شکم سیر اومدم سراغ ادامه ی ماجرا) خوب... من تلفنم این مدت یک طرفه بود و همش به انتظار اون آقا بودم که چندرغاز پول بنده رو بده تا پول 2 تا قبض پرداخت نشده رو پرداخت کنم... ولی تا خود این لحظه من یک قرون هم نگرفتم ازش... اگه یادت باشه گفتم اصلاً پول نمیگیرم و زدم بیرون بعد که با ج.ر مشورت کردم که خودش معرفم به اون موسسه بود گفت هرچقدر هم کم، ولی ازشون بگیر مال باباشون که نیست و من هم با ناز زنگ زدم به آقای آ که بله چون آقای ر گفتن من پول میگیرمااااا والا من این مقدار رو قبول ندارم.فکر کردم میگه واقعاً لطف میکنین تشریف بیارین چک حاوی چندرغاز رو ببرین ولی نه تنها نگفت بلکه منی که اینقدر ناز میکردم حالا روزی ده دفعه برا گرفتن همون چندرغاز هم بهشون زنگ میزنم... مطمئنم این دفعه موبایلم یک طرفه میشه!!! بابا زنگ زد گفت به حسابت پول ریختم... شرمنده از این موضوع پول اجاره رو از حسابم برداشت کردم که البته چیزیم تهش نموند... بعد که اومدم دیدم حاج خانوم نیست و معلوم نیست کی برگرده از پول اجاره براشتم وقبضای تلفن رو پرداخت کردم... آخه دیگه حوصله ام بدون اینترنت خیلی سرمیرفت... هرچند شبا صداهای مرموز اذیتم میکنه ولی کاش حاج خانوم حالا حالاها خونه ی فامیلاش بمونه....
سه شنبه 30 بهمن ژوژمان کارای نهایی پروژه و تحویل رساله و پایان نامه بود... بعدش که اومدم خونه احساس کردم چقدر همه چی خالی و بی مفهومه ... چقدر بی هدف و پوچم... هرچند وقت آزاد باعث میشه خیلی راحت تر و مدت بیشتری برم پیش خانوادم ولی این مدت مجردی و تنها و مستقل زندگی کردن باعث شده به غیر خودم به هیچ کی اتکا نکنم...به هیچ کی توضیح ندم کی میرم کی میام... هر وقت هر چی دلم خواست بخورم هروقت خواستم بخوابم هر جایی دلم خواست برم تا 4-5 صبح پای درددل دوستام تلفنی بیدار بمونم خونه رو به هر شکلی و هرجوری که دوست دارم دربیارم عکسا و پوسترایی که فقط خودم میفهممشون به هر جایی رو دیوار بزنم ... خونه رو از فرط کثیفی و شلوغی تحمل نکنم... جورابای نشسته ام رو بارها بپوشم ...ظرفا رو تا وقتی هیچ ظرف تمیزی باقی نمونده باشه نشورم ..هر لباسی و هر مدلی که دلم میخواد تو خونه بپوشم هیچ چیزو سرجاش نذارم و .و .و به هیچ کی هیچ توضیحی ندم... اینا شاید چیزای خیلی خوبی نباشن ولی از من یه آدم مستقل و خودرأی ساختن... آدمی که احساس میکنه دیگه خودش مسئول زندگی خودشه... دیگه نیازی به مشورت آنچنانی با خانواده نداره و حالا خودشه که باید تنهایی آیندشو بسازه... آینده سازی و باهدف زندگی کردن هم مستلزمه اینه که یه کار خوب و درآمد ثابت داشته باشم....البته یه جای خیلی توپ و درست درمون رفتم برا مصاحبه شغلی... خدایا اگه صلاحه جوربشه برام دعا کنین... خیلی برام مهمه... انگار مستقل بودن و تهران موندنم خیلی وابسته به این شغله... از هر لحاظ ایده آلم بود... فقط زیادی شمال شهر بود که برا اونشم یه فکری میکنم... تو رو خدا دعا کنین ... فردا قراره بهم جواب بدن که ردم یا قبول... ![]()
آوامین گلم ... خیلی ممنونم که درنبودم به وبلاگم سرزده بودی... مثل همیشه گرمای وجودت و پیشنهادات شیرینت تلخی پست قبلی رو کم کرده بود... دوست دارم تا اینجا هم که پافشاری کردم با مساعد شدن شرایط و پیدا کردن یه کار خوب بتونم بازهم وایستم و مقاومت کنم... دلم میخواد تو سال جدید همش از موفقیتا و پیشرفتام دم بزنم نه از اجاره ی عقب افتاده و پول آب و برق و گاز و تلفن و موبایل و و و ... دلم میخواد باانرژی باشم و به نگرانیای پدر و مادرم هم خاتمه بدم... دلم میخواد بشم همون آدمی که اون خانومه تو فال قهوه ام ازش دم زد ... یک آدم موفق و خوشبخت با یک آینده ی شغلی خیلی خوب و خاص و یک خانواده ی عالی... دلم میخواد به همه ی رویاهام برسم... خیلی زود... دوست دارم این کابوسا و محرومیتا زود زود تموم بشن.........
خدایا کمکم میکنی؟؟؟؟![]()
![]()
