تبليغاتX
دختره میخواد مستقل باشه - اولین سلام...

دختره میخواد مستقل باشه

برای ساخته شدن تحمل باید کرد... باید جنگید!

سلام...

این اولین سلامه ... از یه مکان جدید ... یه موقعیت جدید و یه آدم جدید...

مثه اینکه دارم به حرف میام ... می خوام حرف بزنم. دارم قبول می کنم همه چی عوض شده...

اول از همه بگم که من از سال 84 وبلاگ داشتم ... ولی به دلایل بسیار بامزه ای که فعلاً از تعریف اونا خوددای می کنم مجبور به حذف وبلاگ پر از اتفاقم شدم و بسیار نادم و پشیمانم ... البته شاید صفحات وبلاگ قبلی رو اینجا دوباره قرار دادم ...

من یه دانشجوام... سال آخرمه... و ترم آینده، ترم آخرم... کار هم می کنم... از اول تابستون به دلیل عدم وجود خوابگاه مجبور به اجاره ی یه خونه ی تک نفری !!! و اسکان در یک خانه ی مخوف و عجیب غریب شده ام... از روزی که اینجا اومد م یک شب خواب راحت نداشتم ... از ترس اینکه یکی از دری پنجره ای پشت بومی جایی، بخواد وارد اینجا بشه... میشه گفت که هنوز تو شکم ... صبحا که از خواب پا میشم یه نیم ساعتی از خودم می پرسم : من کیم؟ اینجا کجاست؟ این چی میگه... خلاصه...

مشکلات محل کاری هم کم نیست .. ولی از روزی که یه هاپو کوچولو وارد جمع شده کار هم دلچسپ تر شده...

بهتره قبل از اینکه از گذشته شروع کنم و شرح ماجرا رو توضیح بدم، از امروز شروع کنم...

خوب امروز جمعه بود و بعد از یک هفته ی کاری با بچه ها (هم دانشگاهیا) قراریدیم که بریم درکه...

هوا خیلی خوب بود و کوهنوردی هم صفایی داشت... با اینکه دو بطری آب یخ با خودم برده بودم ولی نصفه های راه آبه تموم شد و به پیشنهاد یکی از بچه ها که زیاد درکه میره و وارده!! از یک لوله ی آب جاری نه چندان جذاب و زیبا و زلال... شروع به نوشیدن نمودم وبا اینکه تلخی آب رو کاملاً حس کردم ولی تشنگی واقعاً بهم فرصت فکر کردن نمیداد... که در همین حین یه خانمی با نگرانی اومد و گفت: خانم مراقب باشیتا ... این آب خوردنی نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوب... حالا همون طور که این صفحه میتونه اولین صفحه باشه، شاید آخریش هم باشه... خدا از شر وبا و امثال اون حفظمون کنه...

عجیب دلتنگم.. دلم هوای خونمون، دوستام (حتی اون حسوداش)، فامیل، خیابونای شهرمون، در و همسایه و دوست و آشنا و همه ی اینا رو با هم کرده... دلم خونه رو میخواد... دلم غذای مامان، خواب راحت بعدازظهر، برنامه های تلویزیون( آخه هنوز اینجا تلویزیون نخریدم) و این چیزای الکی رو میخواد... دلم عشق میخواد... یادم نمیاد آخرین باری که عاشق بودم کی بوده...

بهم سخت گذشته این چند وقته... خیلی سخت... ولی خوب خودساخته شدم... این شک و دودلی ها ولم نمیکنه... یعنی کار درستی کردم که مستقل شدم؟؟ یعنی این خونه جای امن و خوبیه؟ یعنی کارم خوبه؟ یعنی از پس مشکلاتم تنهایی میتونم بربیام؟ یعنی من میتونم؟ ؟؟؟ یعنی؟ یعنی؟ یعنی؟ خیلی از آینده نگرانم... خیلی زیاد... دلواپسم .. و اتفاقاتی هم که میوفته نگران ترم میکنه... تنهایی هم که تشدیدش میکنه... خیلی تنهام. دیشب لیله الرغائب بود.. روزه گرفتم .. نماز مخصوصش رو خوندم و با خدا خلوت کردم ... به این امیدم که اون یکی یه دونه معبود هیچ وقت تنهام نذاره... میدونم که شنیده... مطمئنم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:55  توسط قاصدک در باد  |