تبليغاتX
دختره میخواد مستقل باشه - نان و پنیر!

دختره میخواد مستقل باشه

برای ساخته شدن تحمل باید کرد... باید جنگید!

 

همین الان مقداری نان و پنیر تناول کردم (شام دانشجویی) و حالا با ذوق و شوق فراوون اومدم اینجا چون التماس دعا دارم ازتون حساببببببببیییی.... خوب بعد از سمج بازی های اینجانب و بعد از اس ام اس ها و تلفن های مکرر به آقای آ (همون که ازش پروژه گرفته بودم و پول نمی داد) بالاخره ساعاتی پیش موفق به ارتباط با ایشان گردیدم و فرمودن یا فردا یا اوایل هفته ی بعد برم برا حساب و کتاب... واااااای دیگه تلفنم قطع نمیشه می تونم قبضمو پرداخت کنم... آخ جون... فقط دعا کنین از سر و ته معامله نزنه و پول درست و حسابی بهم بده...

مامانم امشب زنگولیده بود و می گفت پول کم نیاری یهو... برات چقدر پول بفرستیم ... ؟؟ باور کنین هر کاری کردم روم نشد بهش بگم ... گفتم مامان دارم.. ممنون...

ولی خوب ندارم... تو رو خدا پول این دانشجوی پرخرج بی پول رو بده آقای آ....!!

.

.

.

امروز واقعا هوا سرد بود.. طوری که من الان نمی توم رو صندلی یا هر جای تخت دیگه ای بشینم... چه ربطی داره؟؟ خوب داره خوب... الان می فهمین چرا؟!!

راستش بنده امروز به خاطر تحویل گرفتن پلات هام مجبور به مقداری پیاده روی در برف و یخبندون شدم و بعد از هزار تا بدبختی رسیدم به مکان مورد نظر... بله!! آقا رو!! کارمون رو قهوه ای کرده بود (ببخشیدا.. ولی اصطلاح مناسب دیگه ای پیدا نکردم) و گذاشته بود اونجا... منو میگی؟؟ یهو آمپرم زد بالا... بداخلاقی شده بودم بیا و ببین ... برداشته بود طرح بسته بندی رو از وسط آرم برش زده بود... هر چی ازش پرسیدم به چه انگیزه ای این کارو کردی جوابی نداد که نداد... خوب قرار شد دوباره پلات بگیره... اومدیم بگردیم دنبال فایل که نه رو سیستم اونا بود نه رو فلش مموری من!! بله گل بود به سبزه نیز آراسته شد...!! بعد از کلی غر غر قرار شد برگردم خونه و فایل رو دوباره ببرم!! یه مقداری خرید امتحانی تو انقلاب داشتم که نصفه نیمه انجام دادم .. انقدر سردم بودکه وسط کار بیخیال شدم و اومدم خونه... خوشحال از اینکه خطر سرخوردگی  رو پشت سر گذاشتم و الان میرم پیش بخاری... شاد و شنگول که به سر کوچه رسیدم یهو دیدم که همه چی رو دارم چپکی میبینم... وا؟ چی شد؟ اینجا کجاست؟ من کیم؟ آها.. من لیز خوردم...  با شدت هر چه تمام تر خورده بودم زمین و احساس می کردم کل استخونام خورد شدن .. هر کاری میکردم نمیشد از جام بلند بشم.. وسایلم هم پخش و پلا... یه آقایی بدو بدو اومد و گفت خانم کمک میخواین؟؟  من از رو زمین که دراز به دراز خوابیده بودم فقط یه جفت دمپایی با 2 تا جوراب سوراخ توش رو میدیدم و صدای اون آقاهه... هی تو دلم میگفتم آخه با اون دمپایی هات بخوای منو بلند کنی که خودتم بدتر ولو میشی..

خلاصه طی تجارب فراوونم در این زمینه تصمیم گرفتم که این دفعه سرسنگین رفتار کنم و به خودم نخندم... آقاهه وسایلم رو از رو زمین جمع کرد و داد دستم... یه پسره هم از خدا خواسته اومده بود بیرون و هی میگفت خانم اگه مسیرتون دوره بفرمایین من با ماشین برسونمتون!! حالا آی کیو خودش میدید دارم میرم به سمت انتهای یه کوچه ی بن بست ها!!!

..

ربطشو فهمیدین؟؟ که هوا سرده و نمیشه راحت نشست؟! خوب من الان مقداری از نواحی حساس آسیب دیده هستم و به زور نشستم!! انقدر درد داشتم که پلات رو هم بی خیال شدم و گذاشتم برا فردا...

امیدوارم جاییم نشکسته باشه...

.

.

التماس دعا !!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:34  توسط قاصدک در باد  |