تبليغاتX
دختره میخواد مستقل باشه - شیزوفرنی!!!

دختره میخواد مستقل باشه

برای ساخته شدن تحمل باید کرد... باید جنگید!

 

سر کلاس بحثی بود در مورد مردی که دچار شیزوفرنی بود، خانوادش مطلع بودن ولی براش زن گرفته بودن و به زنش موقع خواستگاری نگفته بودن و بعدها خانوم فهمیده بوده و ..و .. و... و... این حرفا خیلی ناراحتم کرد. دختر بیچاره مگه چه گناهی کرده بود... این بحث باعث شد که استاد (همون که بیشتر با روانشناسی ماها کار داره تا درس دادن خودش!!) در مورد این بیماری روحی توضیح بده. فقر محبت... کمبود عاطفه ... این یاعث شده... و چه بد...!!

حالا من فکر می کنم که شیزوفرنی گرفتم... چند روزه که همش فکر می کنم چرا پس هیچ کی دوستم نداره؟ یه سری خاطرات بد کودکی.. رفتار حاضر فامیل... تنهایی خودم و عدم وجود شخصی عاطفی در زندگیم باعث شده که هر وقت به خودم و وضعیت حاضرم فکر می کنم دلم به درد بیاد... یه بغضی میاد تو گلوم و از همه چی بدم میاد... مگه من چه بدی به اقوام و اطرافیان کردم که اینطور باهام رفتار می کن؟ شاید من واقعاً بدم و دوست داشتنی نیستم... انقدر خودمو زیر سئوال می برم و کنکاش می کنم که کی و کجا رفتارم نادرست بوده که دیوونه می شم...امروز سمیه دوستم داشت میگفت که از وقتی از شهرستان اومده تهران فامیل یک روز هم تنهاش نذاشتن!! اول اس ام اس های فک و فامیل رو که قربون صدقش رفته بودن برام خوند. بعدش گفت که هفته ی پیش تو لابی فلان هتل ناهار مهمون فلان کسکش بوده و این هفته فلان جا و فلانی اومده و کل مایحتاجشو خرید کرده و آورده دم در خونش و .. که گفتم سمیه بسه دیگه دارم عقده ای می شم. نگو دیگه!! (حالا شوهر هم داره این دوستم!)ولی من: از وقتی اومدم تهران و خاله ام که دو فرزند دیپلم ردی داره چش نداره منو ببینه و پسردایی می گفت که وقتی من کنکور داده بودم پسر همین خاله عزیزم گفته بوده بابا بچه شهرستانو چه به قبول شدن تو تهران!! و وقتی هم من قبول شدم همه چی عوض شد . باهام سرسنگین شدن... شبایی که مجبور بودم تو یه نمازخونه بین 100 نفر دیگه ، کیپ هم بخوابیم و بهم خوابگاه نمیدادن، و اونا میدونستن، یک بار نشد تعارف بزنن که حالا بیا و اینجا کپه مرگتو بذار!! ایناست که اذیتم میکنه که من غریب اینجا که کسی جز اونا رو ندارم مگه چه هیزم تری بهشون فروختم؟؟ مامان چند دفعه شاکی شد که بابا تو خالشی این همه مهمونی میگری حالا این بچه رو هم دعوت کن مثه بقیه مهمونات... حالا جدیدنا به لج مامان مهمونای شهرستانم دعوت میکنه ولی به مامان نمیگه که توام بیا... نمیدونم جواب غریبه ها رو چی میده؟؟ دایی هم که یک دفعه زنگیده بودن و من خواب بودم و بعداً میسد کالشو دیده بودم، از خدا خواسته زنگ زده بوده به مامان که دخترت فلانه و شماره ی ما رو میبینه جواب نمیده و فلان جور رفتار می کنه و چرت و پرت ... بدتر میره رو اعصابم... بدتر از همه دلم برا مامانم میسوزه که مونده بین من و خواهر و برادراش... اینا که هیچ محبتی به من ندارن، لااقل مامانمو اذیت نکنن خوب ...

 

و هیچ کس نمی داند که تنهایی من چه اندازه عمیق است.

 

وقتی برا خواهر جونم اینا رو گفتم به شوخی گفت فکر کنم تو دلت شوهر میخواد... نمیدونم اسمش چیه و دقیقاً دلم چی میخواد، ولی خلأ عاطفی شدیدی رو احساس می کنم... کمبود یه دوست، یه عشق، یه همدم... یکی که دوستم داشته باشه و کمکم کنه شیزوفرنی نگیرم!!!

امروز استادم رو دیدم. تو سلف!! منو ندید. انقدر غذا خوردن و رفتارشو زیر نظر گرفتیم و خندیدیم که کم مونده بود تابلو بشم!! مثه یه بچه 2 ساله غذا می خورد!! هیچ کدوم از بچه ها نمیدونن که من چرا این ترم باهاش چپ افتادم و هی اسمش میاد میگم اه اه...!!

ولی همین قدر بدونین که این استاد نظرات بسیار سوئی نسبت به اینجانب داشته و بعد از پایان ترم حرفایی بهم زد که هنوز تو کفشم ( توی کفش نیستما تو کف حرفاشم) لااقل اگه زن نداشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! میتونستم دل خوش باشم که کسی پیدا شده با اون همه حرفای محبت آمیز!!!! باعث جلوگیری ابتلای من به بیماری شیزوفرنی بشه. ولی من نمیذارم که این کمبود محبت و خلائی که حس میکنم باعث بشه من جذب این موارد بشم!! استاد!! بچرخ تا بچرخیم... شاید با اون ظاهر غلط اندازت دست رو هر کی میذاشتی نه نمیگفت، مخ زنیتم که خوبه ولی من هنوز رمق دارم ... حتی اگه شیزوفرنی شدید هم بگیرم طرف تو نمیام... مطمئنم!! شایدم فکر می کنم که مطمئنم!!

.

.

.

.

.

دیگه سر کار نمیرم... همون 2 زاری رو هم که میگرفتم دیگه نمیگیرم... کفگیرم حسابی خورده ته دیگ...یه پروژه گرفتم و تحویل دادم که 700 تومنی می ارزه تقریباً. ولی انقدر زدن تو سر کار و از دیرکردش شاکی بودن که فکر کنم 50 تومن هم بهم ندن... آقا شما فقط بدین.. من دانشجو اجاره خونه ام ، پول آب و برق و تلفن و موبایل و .. و ... و.. و.. و.. و... و.. و.. و.. عقب افتادهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه.... راستی استاده پیشنهاد کاری خوب هم بهم داده ... برای تطمیع لابد... آقا پول منو بدین که گیر این نامردا نیفتم ... فعلاً که شرایط به نفع اونه و همه ی زمینه ها مهیاست .... خدایا تنهام نذاریا... الان دیگه حتماً باید بالا سرم باشی که پام نلغزه....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 19:58  توسط قاصدک در باد  |