تبليغاتX
دختره ی مستقل
.

میشه لطفاْ دیگه اینجا رو بدون اجازه من نخونی؟

میدونی داشتن اینجا لطفش به اینه که مطمئن باشی موقع خونده شدن مطلبت طرفت نمی شناستت و راحت میتونی خودت رو تخلیه کنی ... خوشحال بودم که بالاخره یه جای امن واسه حرفام پیدا کرده بودم. ازم نگیرش....

نمی خوام مثل وبلاگ قبلیم منهدمش کنم! آخه بهش وابسته شدم.

ممنون!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:23 توسط دختر مستقل |

.

نمي دانم برايتان اتفاق افتاده يا نه٬ كه در برخورد و نگاه اول حس خاصي از شخصي به شما دست بدهد و بعدها فكر كنيد كه آن حس اشتباه بوده و دست آخر هم بفهميد كه اين شخص دقيقاً هماني است كه در نگاه اول دركش كرده بوديد!

آنقدر اين ماجرا برايم تكرار شده كه به اين نتيجه رسيدم بايد به حس هايم اعتماد كنم! من در بعضي موارد آدم بدبيني هستم ولي در بسياري موارد مدام به خود مي گويم آنقدرها هم كه فكر مي كني بد نيست ها!! يعني خوشبيني الكي. مثلاً در مورد همين همكار خانمم كه مي خواست طريقه ي سرچ كردن را به من بياموزد حس هاي ضد و نقيضي داشتم. برخوردهاي افراطي بسيار خوب و ناگهان برخوردهاي غيرمترقبه ي عجيب! ولي من همان خوب ها را مي ديدم. آنقدر با او مدارا كردم كه ديگر دخالت در امور كاري ام را به صورت رسمي درآورد! يعني با حمايت مدير مربوطه! خلاصه كه در آخر بحثي پيش آمد و بعدها شنيدم كه چه ها در موردم گفته و چه زيرآب هايي كه تا حالا از من نزده! ولي گويا افراد واقع بيني كه به حس ها و تشخيص هاي خودشان اعتماد دارند كم نيستند٬ چون بالعكس من چند نفر از همكاران تازه وارد سريعاً به مدير مربوطه مراجعه كرده اند و براي اين خانم خط و نشان كشيده اند كه اگر به كارهايش ادامه دهد چنين و چنان مي كنند! همين خانمي كه تا همين چندوقت پيش در نظر من فرشته اي بود كه بعضي موقع ها كمي بد مي شد!!!

خوب تجربه كه مي گويند لابد همين است ديگر! در عوض توانستم ديروز با اعتماد به حس خودم و تجربه ي كسب شده٬ خودم را از خوش بيني الكي نجات دهم و قاطعانه برخوردي را كه مي دانم از آن پشيمان نمي شوم٬ انجام دهم.

ديروز جلسه دومي بود كه بايد پيش روانپزشك مي رفتم. رفتم! در طي ساعت هاي متمادي كه در اتاق انتظار بودم مواردي ديدم كه بسيار مرا بهم ريخت... توضيحاتش بماند! ولي يك آن به اين نتيجه رسيدم كه ديگر نبايد آنجا باشم... هم ساعت هاي طولاني انتظار و هم صحنه هاي دلخراش باعث شدند كه تصميم به رفتن بگيرم. احساس كردم جايم آنجا نيست و مشكلاتم شخصي تر و ساده تر از اين حرف هاست كه با چنان مريض هايي در يك صف باشيم... خلاصه خوشحال و خندان آنجا را ترك كردم. هرچند منشي وقت ديگري به من داد ولي اين كه دوباره به آنجا بروم يا نه را هنوز نمي دانم ...

اين را هم بگويم با اين كه مشكلاتم در سركار چند برابر شده ولي حس هاي منفي ام به حداقل رسيده و خيلي راحت با آن ها تا مي كنم.  تنها دليل پيگيري روانپزشك هم شايد این باشد كه مي ترسم دوباره آن حس ها برگردند... وگرنه ديروز هيچ حس نيازي در من براي صحبت با يك روانپزشك يا مشاور نبود ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:27 توسط دختر مستقل |

.

.

 

یکهو با دیدن عنوان پست فکر نکنید انقدر حالم بد است که دارم به مرگ و قبر و این چیزها فکر میکنم ها، نه. خدا می داند در پست قبلی با نظرات عمومی و خصوصی تان چقدر دلگرمم کردید... باور کنید هفته ی پیش خیلی بهتر بودم... یک جورهایی انگیزه و امید به سراغم آمده بود، در کمال تعجب دیدم که دارم برای آینده ام برنامه ریزی هم می کنم! خوب برای منی که اینقدر جنگیدم و از خودم و زندگی ام انتظاراتی داشتم و حالا هیچ چیز نمی خواستم این برنامه ریزی (اگر ادامه دهم البته!) می تواند خیلی راهگشا باشد ...

اینجا در وبلاگستان آدم می فهمد که هم درد دارد، هم صحبت دارد، کسانی هستند که می فهمندت، راهنماییت می کنند، از تجربه هاشان می گویند خلاصه می شود فهمید آدم های خوب هنوز هم هستند ... زیاد هم هستند ... شاید اگر خود من کمی راحت تر عمل می کردم و در همین دنیای واقعی ام با دوستان و اطرافیان و خانواده و ... هم درددل می کردم  می توانستم به همین نتیجه برسم ... ولی نمی دانم مشکل از کجاست؟! هر اتفاق و پیشامد بزرگ و کوچک ناخوشایندی را چنان می بلعم و دم نمی زنم مبادا کسی بفهمد و رسوا شوم!  شاید اگر روی هم جمع نشوند اینگونه به مرحله ی انفجار هم نرسم ...

با دیدن تصاویری از قبرها و گورستان داشتم به این فکر می کردم که انسان ها بالاخره به تنهایی خواهند رسید و شاید استقبال از این تنهایی برای امثال من راحت تر باشد ... منی که دیگر خیلی وقت است با بستن یک در از خودم و اجتماع و انسان ها جدا می شوم تا طلوعی دیگر که نقاب جدیدم را به صورت بزنم و با خواست خودم وارد دنیایشان شوم... تاریکی و تنهایی آنقدرها هم برایم مساله ساز نیستند...نمی توانم بگویم نترس هستم... ولی در مقایسه با دور و بری هایم هیچ وقت باملاحظه و محتاطانه هم جلو نرفته ام... با وجود ترس در وجودم خیلی کارها را انجام داده ام چون احساس کرده ام که نباید کمک بگیرم و باید بتوانم. به تنهایی! هنوز هم برای خیلی دوستان قابل هضم نیست که چطور تنها شب ها در این اتاق بدون پنجره ی تاریک می خوابم ... ولی واقعاً عادت کرده ام ... فقط الان دیگر لذت بخش نیست... این تنهایی و استقلال دیگر لذت بخش نیست همان طور که اگر نباشد هم زندگی میسر نیست. یک عادت احمقانه! مثلاً شب هایی که گه گدار خواهرم پیشم است واقعاً خوابیدن برایم سخت است. انگار تمرکز ندارم! یادم هست با دختر مستقلی هم آشنا شده بودم که به تازگی ازدواج کرده بود و همین مشکل من را داشت. می گفت با هر صدای باز و بسته شدن در و پنجره ای از خواب می پرد و با همسرش بحث می کند ...

راستش با همه ی این تفاسیر از این تنهایی خسته و دلزده شده ام... احساس می کنم سن تنهایی ام نباید الان باشد ... وقت برای تنها سر کردن احتمالی در سنین کهنسالی زیاد است ....دوست دارم به خانه که می آیم کسی منتظرم باشد و یا بالعکس... بوی غذا از خانه ام بیاید... بوی تمیزی... بوی زندگی...  شاید هم  روح تنوع طلبم سرکش شده است... ولی می دانم که خواستار تنوع شده ام... آن هم بدجور ...

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:39 توسط دختر مستقل |

.

.

می دانم نیستم... یعنی کمتر هستم... به اینجا هم دیر به دیر سر می زنم. به همه دیر به دیر سر می زنم. به خودم هم! انگار حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را ندارم...

این افکار زندگی ام را تحت الشعاع قرار داده است... که افسرده و دل مرده هستم که خیلی تنهایم که کسی مرا نمی فهمد و دیگر به بن بست رسیده ام. کل زندگی ام در یک حالت وحشتناکی قرار گرفته است. علت دقیقش را هنوز هم نمی دانم... تو رو خدا نیایید و بگویید برو مثبت بیاندیش... باور کنید ازم برنمی آید... انگیزه ای برای مثبت اندیشیدن هم ندارم٬ با خود می گویم مگر می شود؟ تازه اگر بشود و فلان چیز را به زندگی ام جذب کنم٬ آخرش که چه؟!

با خودم خیلی کلنجار رفتم٬ دیدم رو به سقوط هستم. بس است دیگر.

طی یک عملیات انتحاری با یک جستجوی سردستی از اینترنت٬ آدرس یک روانپزشک و شماره تلفنش را پیدا کردم و چون سریع وقت داد و مسیرش هم سرراست بود تصمیم گرفتم بدون فکر به اینکه آیا کارش واقعاْ خوب است یا نه٬ به مطبش بروم.

خیلی حوصله ی اینکه بگویم چگونه رفتم و چقدرررررر اضطراب داشتم که چه بگویم و چه کار کنم ندارم. ولی همین قدر بگویم که دکتر در نگاه اول متین و مهربان به نظر می آمد... گفت من در خدمتم بفرمایید و من همین طور نگاهش کردم... خوب چه می گفتم؟ بدون اینکه بخواهم و تسلطی بر بحث داشته باشم ناخودآگاه بحث به سمت محل کارم و نحوه ی رفتارم در آنجا کشیده شده بود و دکتر تند تند نت بر می داشت... در آخر به او گفتم ولی این ها واقعاْ مهم نیستند!! اصل خودم هستم و حال و روزم... دوست ندارم اینطوری باشم...

اعتراف می کنم که بسیار باهوش بود و با تمام خودسانسوری هایم خیلی چیزها را فهمید!!! ومن شکه و خجالت زده شدم. تا به حال اینقدر راحت در مورد خودم صحبت نکرده بودم... حتی جایی در صحبتم بلند زدم زیر گریه!!!! و او فقط نگاهم کرد و بعد از مدتی دستمال تعارفم کرد.

همین!!!

کل ماجرا همین بود و هیچ راه حل تازه ای یا حتی دارویی به من پیشنهاد نداد... گفت ۲-۳ هفته ای روی حرفهایمان فکر کنیم و بعداْ دوباره بیا! من که هنوز هم دنبال راه حل بودم و نتیجه نگرفته بودم گفتم ۲-۳ هفته؟؟؟؟؟ و آمدم!

حتی الان هم نمی دانم مشکلم چیست و چگونه حلش کنم؟ آیا همه ی روانپزشک ها همین طور هستند؟ آیا من عجولم؟ اگر روانپزشک خوب سراغ دارید یا تجربه ی مفیدی در این زمینه لطفاْ راهنمایی ام کنید...

پ.ن: این هم برای توی ....  که یادداشت خصوصی گذاشته بودی:

من آغوشم گرم و بی دغدغه و پر محبت است
 0913256402 محمد

رحمم آمد و عدد آخرش را نگذاشتم! ولی دفعه بعدی حتماْ این کار را خواهم کرد. حواست باشد!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:41 توسط دختر مستقل |

.

اول از همه بگویم که این شعر را از وبلاگ ویولت دزدیده ام:

دوستش دارم... خیلی قشنگ است...:

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد 

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:0 توسط دختر مستقل |

.

خواستم مثبت بیاندیشم...

که اگر تنهایم

که اگر دلم میگیرد

که اگر کارم را دوست ندارم

که اگر مدیرم با بداخلاقی هایش برای چندین روز از محل کارم فراری ام می دهد!

که اگر عصرها دلم میگیرد که تنها به خانه بروم...

که اگر همدمی ندارم ...

که...

ولی دوستی دارم که گه گداری باهم به نمایشگاهی٬ تئاتری٬ سینمایی٬ فالگیری!!! جایی برویم...

دوستی که در خیلی موارد پایه بود و نبود!

که دیروز گفت که برای همیشه از اینجا خواهد رفت!

و دوباره من ماندم و آن مثبت اندیشی کذایی...

خدایا حواست به من هست؟

می دانم هست ... صبر می کنم ... صبر...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:25 توسط دختر مستقل |