.
این چند روزه فقط خبر نامزدی و عروسی دوستان دور و نزدیکه که به گوشم میرسه... ۳-۴ تا عروسی هم دعوت شدم که به علت ذیق وقت فقط یکی شو که از دوستای قدیمیم هست رو انتخاب کردم و اونطور که با بچه ها صحبت کردم قرار شده همشون هم بیان و من بسیار ذوق زده و مشعوفم که بعد چند سال همه ی دوستای قدیمی رو باهم و یکجا میبینم... اونم در حالی که یکیشون هم عروسه! لباس که میدونم چی بپوشم که مناسب باشه فقط شدیداْ دنبال خرید یک عدد کفش سانتی مانتال مجلسی ام که خلاصه کم نیاریم دیگههههههه....
.یعنی کی میشه منم عروس بشم خوب؟؟ خوب بعد اینهمه خبر ازدواج و عقد و نامزدی و ... انتظا دارین دلم نخواد؟ ![]()
فعلاْ تصمیم گرفتم با راهنمایی دوستان مثله بچه آدم سرکار فعلیم باشم....
راستی تئاتر سگ سکوت و اهل قبور رو حتماْ ببینین. ضرر نمیکنین.
.
امروز کارت ورود به جلسه کنکور عملی کارشناسی ارشدم رو گرفتم... جمعه هم کنکورمه.
از وقتی که با هزار بدبختی و مشکل و دست تنها خونه گرفتم، دوستای مختلفی از شهرستان های مختلف در زمان های خاصی مثل نمایشگاه کتاب ، کنسرت ها،وقت دکتر خرید فصلی و کنکور یاد من میافتن و مهمون من میشم. منم که از تنهایی اینجا دلم پوکیده همیشه از اومدنشون استقبال و حتی اصرار میکردم ولی کم کم قضیه یه شکل دیگه به خودش گرفت ... مثلاً وقتی من هنوز حقوق نگرفته بودم و پول اجاره خونه ام هم دیر شده بود ندا از اصفهان زنگ میزد که مثلاً دخترداییم تو تهران کار داره میایم خونت... فکر کن من حتی دخترداییشو تو خواب هم ندیده بودم... از غریبه هم که نمیشه پذیرایی نکرد یا نون خالی گذاشت جلوش، تو رودربایسی قبول می کردم و بعدش هم دیگه خبری از این دوستای صمیمی نمیشد تا مناسبت بعدی که شب قبل از اومدن زنگ بزنن و بگن که آماده باش که اومدیم! باز این زنگ زدنای بیموقع جای شکر داشت، یک روز ساعت 5 صبح که خواب بودم دیدم به طرز وحشیانه ای دارن زنگ خونه رو میزنن منم به روم نیاوردم و با خودم گفتم حتماً اشتباه گرفتن تو این شهر هیچ کی سراغ من نمیاد... گرفتم خوابیدم که دیدم موبایلم پشت سر هم داره زنگ میخوره... یه کم نگران شدم تا برم سراغ موبایل قطع شده بود... دیدم نداست و یه اس ام اس هم داده بود که : در روباز کن! من و داوود (دوست پسرش) پشت دریم! اونم کی؟؟ 5 صبح.
فک کن منی که همین 12 متری رو هم با هزار شرط و شروط اجاره کردم جلو چش صابخونه صبح به اون زودی پسر بیارم تو خونه. تو باشی چه فکری میکنی....اصلاً نمیدونستم چی کار بکنم... زنگ ها و درکوبیدن ها هم که بیشتر حولم میکردن...
آخرشم تصمیم گرفتم در رو باز نکنم شاید ندا یاد بگیره لااقل اگر هم خودش سرزده میاد دیگه دوست پسرش رو سرزده نیاره.
این اتفاقات چندین بار دیگه هم تکرار شد. هفته ی برگزاری نمایشگاه کتاب هم که من هر روز مهمون داشتم! و با همشون هم 1 دور میرفتم نمایشگاه و میومدم! یکی دیگه از دوستان هم که بعد از رفتن از خونه ی من تا مدت ها پیداش نشد و حتی یه زنگ خشک و خالی هم برا تشکر نزد و من دیوانه که همش نگران بودم که آیا خونه رسیده یا نه و موبایلشم جواب نمیداد مجبور شدم که با خونشون تماس بگیم و با کمال تعجب بشنوم که ایشون مسافرت هستن! حالا به اسم اومدن خونه ی من (آخه مامانش من رو میشناسه و بهم اعتماد داره) بعدش با کی و به کجا رفته بود خدا عالمه! نوش جونش باد!
حالا دوباره نوبت کنکوره و ندا هم از بخت خوش ما با تغییر رشته با ما هم کنکور شده! از بعد نمایشگاه هم دیگه هیچ خبری ازش نداشتم که فقط 1 دفعه که دلم طاقت نیاورد و زنگ بهش زدم که ببینم رتبه اش چند شده گفت راستی حالا که زنگ زدی میخواستم بهت بگم ممنون بابت اون چند روز پذیرایی!
ولی ایندفعه دیگه فرق می کنه نه من اعصاب چابلوسی های تکراری رو دارم نه دیگه مهمون داری برام جدید و جذابه... خودم هم هرچی نباشه استرس کنکور که دارم! انقدر زنگای الکی رو پیچوندم و به ندا جواب سربالا دادم که حساب کار دستش بیاد.
ولی دیشب خداییش عذاب وجدان داشت خفه ام میکرد... هی با خودم میگفتم بابا آینده شه... برا کنکورش زحمت کشیده...اینجا نیاد کجا بره... که آخرش هم خودم بهش زنگ زدم که بیاد اینجا. ولی انگار خیلی زرنگ تر از این حرفا بوده و تا دیده من خیلی سرحال و مثل همیشه نیستم خودشو دعوت کرده خونه ی یکی از هم دانشگاهیای سابقش!
با اینکارم شاید کمی بفهمه که منم گاگول نیستم و حداقل بعد رفتنش انتظار یه زنگ و احوالپرسی ازش دارم ولی حس بدی نسبت به خودم پیدا کردم... احساس بدجنسی. هر چند نسی (خواهرم) میگه حست کاملاً بیخوده و الکی عذاب وجدان داری و همچین آدمی حقشه!
شما چی فکر میکنین؟
برعکس ندا یکی دیگه از دوستام بدون اطلاع من اومده و تو هتل اقامت کرده با اینکه رابطه ی نزدیکی باهاش ندارم وی بهش زنگ زدم و ازش خواستم که حتماً بعد کنکور یه شب هم مهمون من باشه.... میدونم که الان هم که هتل مونده با پس انداز خودشه . تا اونجایی که یادمه وضع مالیشون اصلاً خوب نبود...
.
.
یاد چند سال پیشم افتادم... شبی که برا کنکور کارشناسی دانشگاه آزاد خونه داییم تهران بودم...دایی با بدرفتاریش کاری کرد که اون شب تا صبح گریه کردم... تا خود صبح... و صبح هم با چشمای پف کرده و دلی غمگین رفتم سر جلسه و قبول هم نشدم.
این جمعه امتحان دانشگاه آزاد دخترشه... دختر داییم اون موقع بچه بود ولی خوب میدونم که اتفاق اون شب یادشه.
بعد این چند سالی که تهران هستم و هیچ وقت بهم زنگ نمیزد امروز بهم زنگ زده بود. میگفت جمعه کنکور داره و نمیدونه چرا یهو یاد من افتاده... براش آرزوی موفقیت کردم و گفتم که حتماً قبول میشه... ولی پشت این شوخیا و یادکردناش چیز دیگه ای بود
یه چیزی مثل عذاب وجدان الان من. شاید میترسید.... شاید اون صحنه ها یادش اوده بود... اون شب، شب خیلی بدی بود.
.
.
2 هفته ای هست که دارم میرم محل کار جدیدم...
اولین روزی که رفتم، اتاق مستقلم و امکانات مجهز طراحی اش غافلگیرم کرد ... روزهای بعدی کم کم بقیه ی چیزهاش... مثلاً صبح که میرسم برام چای یا نسکافه میارن...حدودای ساعت 10 میوه ... موز و هلو و زردآلو و ...بعدش دوباره چایی یا هرچی که میل داری! یه روز که مثله ندیده ها به آبدارچی (که از مدیرعامل شرکت قبلیم هم خوش تیپ تره) گفتم اگه میشه به جای چایی برام یه لیوان آب بیارین دیدم یه شیشه آب معدنی و لیوان رو در سینی طی مراسم خاصی برام آوردن... تازه بعدش دیدم در طی روز هم بچه ها زنگ میزنن آبدارچی براشون نسکافه کاپوچینو یا چیزایی که هوس کردن میاره...از ناهار ودسر و سالاد و آبمیوه و دوغ و نوشابه های رنگارنگ و میز ناهارخوری تزئین شده اش نمیگم که به قول همکارم غذای مجلسی رو برامون بی معنی کرده و بدعادتمون کردن... تازه سر همه ی میزها و تو همه ی اتاق ها هم یه گلدون بزرگ از گل های طبیعی و خوشبو گرون قیمت هست..و اتاق ها کاملاً دیزاین شده و مبلمان داخل اتاق ها با رنگ وسیله ها و میز و صندلی ها ست شده .ولی اشتباه نکنین اینا رو نمینویسم که بگم بهترین محل کار دنیا رو دارم یا یه جایی کار میکنم که آرزوی همه است( البته میدونم که یه عده از دوستای خنگم واقعاً هم آرزوی همچین ظواهری رو دارن) فقط میخوام بگم با اینکه من تنها طراح شرکتی به این عظمت هستم ولی بازهم ناراضی ام.... آره ناراضی ام! دیوونه ام؟ کم دارم؟ تو این بیکاری و بی پولی و مستاجری خوشی زده زیر دلم؟ شلوارم 2تا شده؟ بی جنبه ام؟ آره شاید واقعاً ?یکی یا همه ی این دلایل درست باشه... خوب لابد یه چیزیم هست دیگه... والا منی که 2 ماه آزگار هرروز تو روزنامه ها در به در و در اوج ناامیدی دنبال کار بودم نباید با یافتن همچین کاری اینطوری پسش بزنم... خدایا دارم چه میکنم؟؟... امروز که با عزم جزم شده پله ها رو 2 تا یکی پایین میرفتم که برم اتاق مدیر و بهش بگم که دیگه نمیام... در رو که زدم و پریدم وسط اتاق دیدم 3-4 تا کله اونجا جلسه دارن... هرچند خیلی ضایع شدم ولی شاید خدا خواست که کمی هم رو تصمیمم فکر کنم... تصمیم؟؟ اصلاً من کی تصمیم گرفتم؟ یعنی اگه نرم سر کار جای بهتر از اینجا پیدا خواهم کرد آیا؟؟ یعنی واقعاً چمه؟ خدایا یکی رو بفرست یه کم دعوام کنه. بزنه تو گوشم. به زور بفرستتم سر کار. بگه حق نداری بیای بیرون. باید بسوزی و بسازی. بهم بگه دختره ی بلندپرواز آخه از زندگیت چی میخوای مگه؟ یه کم به اطرافت نگا کن... دوستاتو که با مدرک لیسانس همچنان به عنوان کارآموز بدون حقوق هر روز 10 ساعت در بدترین نقاط شهر در بدترین شرایط سر کار میرن رو ببین! چرا قدر داشته هاتو نمیدونی؟ ها؟ اون موقع شاید به حرف بیام. شاید دلایلمو که ممکنه خودم هم اولین بار باشه که میشنومشون رو به زبون بیارم. شاید بگم ممکنه دلیلم این باشه که حس میکنم خیلی اینجا جای پیشرفت ندارم...کاراشون دوباره کاری و تکراریه... هیچ اتفاق جدیدی قرار نیست تو طرحاشون بیافته... همه چی از یک کلیشه ی از قبل تعیین شده پیروی میکنه ... این که به جای چاپ افست برگه ها و سربرگ هاشون همه رو پرینت میگیرن و بعدشم با کاتر میبرنش... این که حاضر نیستن این شیوه مسخره شون رو عوض کنن... این که گرافیکشون گرافیک چسب و قیچیه نه گرافیک امروزی و دیجیتال...این که گرافیست قبلی هم از همین کاراشون ذله شده و رفته ...این که اونجا نفسم میگیره.. این که نمیتوم با بچه ها خو بگیرم... نمیتونم شیطونی کنم... این که اونجا خودم نیستم... این که اکثر روزهام به پرینت کردن و چسبوندن میگذره تا ایده دادن و طرح دادن...بابا اینکه اینا بیشتر با دستم کار دارن تا با مغزم...این که احساس می کنم یه خاورم که ازم برای جا به جا کردن بارهای سنگین استفاده میکردن حالا هر روز یه کیلو میوه میذارن پشتم و میگن برو تا سر کوچه و برگرد... هر روز ... هر روز... هر روز... این که شاید خودبزرگ بینم... میفهمی؟ خودم میگم و خودمم جواب میدم.... افتادم تو یه دایره که هی میچرخم و میرسم سر جای اولم....ولی بالاخره تصمیم میگیرم...بهتون میگم که چه کردم. شاید بخواین دعوام کنین!!