تبليغاتX
دختره میخواد مستقل باشه

دختره میخواد مستقل باشه

برای ساخته شدن تحمل باید کرد... باید جنگید!

 

اولین روزی که برای قرارداد و این صحبتا اومدیم خونه حاج خانوم صابخونه من تو یه شرکت تبلیغاتی کار می کردم. صبح میرفتم شرکت و شب برمیگشتم. فاصله اون شرکت تا خونه ام هم خیلی زیاد بود. روزایی هم که هم دانشگاه میرفتم هم سر کارکه خیلی دیرترمیومدم. حالا دیگه حاج خانوم و همین همسایه پایینی مطمئنن که من هیچ وقت به جز روزای تعطیل و شبا خونه نیستم. خوب از بعضی جهات بد نیست چون کافیه این حاج خانومه بفهمه که من سر کار نمیرم و خونه ام منو ول نمیکنه باید همش پیشش باشم و بشم همدمش. جالبیه قضیه اینجاست که جدیدنا هم متوجه شدم اینا که میدونن من نیستم چقدر حرف در مورد من بینشون رد وبدل میشه!!! مثه همین چند دقیقه پیش که حاج خانوم با صدای بلند داشت داستان هایی بس شگرف در مورد من و اتفاقاتم برا این خانومه تعریف می کرد...

 با این همه مشکلات و فشارهای روحی حاکی از بیکاری و ول معطلی اینجانب و اینکه اگه یه روزی حاج خانومه بفهمه که شبایی که بهم زنگ میزد و میگفت از سر کار اومدی بیا یه چایی بخورتا خستگیت در بره، بنده به هیچ عنوان دچار خستگی حاصل از کار نبودم چه آبروها که از من نمیبره، باز هم من هیچ تلاش مثبتی در راستای فرار از این وضعیت نمیکنم. اصلاً دقیقاً نمیدونم چطور باید دنبال کار بگردم. کارم شده جستجو در روزنامه ها و آگهی ها و ... که اعتبار زیادی هم بهشون نیست و اصلا آخر سالی فایده ی چندانی هم نداره. بهتر بگم اعتقادی هم بهشون ندارم. همیشه دوست داشتم از طریق یه معرف جایی برم. یه معرف مطمئن که مطمئن هم باشم جایی که میرم هر جایی نیست... هر چند جدیدنا هر جایی هم رفتم!!

همش فکر میکنم بنده یک استعداد کشف نشده ی بسیار ارزشمندم که نباید کار حرفه ایم رو از هر جایی شروع کنم. و هر روز دارم آب میشم و کسی هم نیست که بیاد و منو کشف کنه!!! و حقم از زندگی خیلی بیشتر از این حرفاست و آخر استعداد و ایده و فکر نابم... و آخر باهوشی و اینا هستم و کافیه زمینش مهیا باشه تا بنده بدون اینکه چیزی رو بهم آموزش بدن با هوش سرشارم خودم بتونم یاد بگیرم... و در مواردی هر چند بسیار ناچیز همین طور هم بوده ولی کو موقعیت؟؟؟؟؟

جالبه چند روز پیش وقتی داشتم با دوست استرالیایی ام (خداییش تلفظش خیلی سخته!!) چت میکردم که آقاییه حدود 50 ساله، باورش نمیشد که فارغ التحصیلای دانشگاهی در ایران باید خیلی خوش شانس باشن که بلافاصله بعد از اتمام دانشگاه برن سر کار!! و اصلا این موضوع براش قابل هضم نبود. حالا بلافاصله که پیشکش ما با کمی فاصله هم قبول داریم!!

ولی راست میگن هر جای دنیا که بری آسمون همین رنگه!! مردا مردن دیگه!! اینجا و آفریقا و استرالیا و مریخ هم نداره. به هر حال اتفاقاتی بسی شگرف در حین چتیدن با این آقا باعث تثبیت این نظریه در ذهن اینجانب شد و فهمیدم که ظرفیت های این موجودات بسی در یک اندازه و البته بسیار ناچیز است!! بلهههههه

 

.

.

جمعه رفته بودیم دربند. هوا غوغا بود. نه خیلی سرد و نه خیلی گرم. ما هم مثه بچه مثبتا رفتیم بالا و موقع برگشتن جایی نشسته بودیم که کمی خستگی در کنیم که ییهویی دیدم ای دل غافل این زوجین گرامی که دارن دست در دست هم میان بالا چقدررررررر آشنا هستن!!ای بابا اینکه مریم هم اتاقی سابقمه... ای ول بابا... خلاصه کلی با هم خوش و بش کردیم و آقای محترم بسی مودب تشریف داشتن که حتی جواب سلام ما رو هم ندادن. حالا کجای این قضیه جالبه الان واست میگم... خوب این مریم خانوم که بعدنا فهمیدیم در اصل اعظم خانوم هستن!! بسیار بسیار در نظر اینجانبان مشکوک تشریف داشتن. و وقتی پای خانواده و سال تولد و این چیزا هم وسط میومد که دیگه بدتر. یه روزی ایشون االتفاط یا الطفات فرمودن که 25 سالشونه و این حرفا... یه شبی که نسیم اون یکی هم اتاقیم به یاد نامزد از دست رفته اش رفته بود و برا خودش زده بود زیر گریه، مریم خانوم بالاخره دست از مشکوک بازیاش برمیداره و برا دل داری نسیم شروع میکنه از زندگی خودش گفتن!! که طی این عملیات انتحاری کشف میشه که ایشون یک خانوم 32  ساله ی متعلقه یا ؟(خدایا من چرا اینقدر املام ضعیفه؟؟)  هستن که یک دختر 14 ساله هم دارن!!!... و بیچاره نسیم همون جا سکته رو میزنه و بعدش هر چی نامزد و گریه و اشک وفغان بوده رو با خودش به گور میبره...

یه روز از روزا که همگی با هم رفته بودیم نمایشگاه بین المللی کتاب، و حدود 7-8 تا دختر ترگل مرگل آرایش کرده ی چشم به در دوخته بودیم!! پسری کم سن و سال با اسب سفیدش عدل اومد سراغ همین مریم خانوم و بهش پیشنهاد داد و با هم دوست شدن و ما بقیه دست از پا درازتر به سمت خوابگاهمان برگشتیم!! و این بنده خدای اسب سوار هیچ وقت نفهمیده که دوست دخترش یه دختر 22 ساله نیست و بلکه یه زن 32 ساله است و بهش حق هم میدم که نفهمه!! ما که هم اتاقیاش بودیم نتونسته بودیم تشخیص بدیم، چه برسه به اون بدبخت!!!

و مریم همیشه با افتخار میومد و میگفت که چطور تیغش زده و به کجاها کشوندتش، که یادمه یه روز سر این مسئله باهاش دعوام هم شد. فکر کن دخترش ( که ما همگی به جز نسیم فکر میکردیم خواهر کوچیکشه و نسیم هم خداییش هیچ وقت به من لو نداد!!) بهش زنگ میزد و گریه میکرد که جمعه ها بیا خونه ولی خانوم تهران میموندن که آقای اسب سوارو بتیغن! ای نامررررررد یا همون ای نا زن!!

دیروز همه کارامو ول کرده بودم و داشتم برا بار چندم فیلم زندگی و مرگ فروغ فرخزاد رو میدیم. خواهر، مادر و آشنایان فروغ در موردش صحبت میکردن. جایی مادرش گفت که همه بچه های من اهل مطالعه بودن. مثلاً فروغ همیشه روزنامه با خودش میبرد تو توالت و حالا حالاها بیرون نمیومد... مثه اینکه خیلی روم تاثیر گذاشته بود و همون طور که بنده هم یه جورایی دچار حس خودبزرگ بینی و خود باهوش پنداری  و این چیزا هم هستم  وقتی دیشب مامانم زنگ زد و شاکی شد بود که دیگه خسته  شده که از بس موقع خونه تکونی روزنامه و مجله و کتاب داره جمع و جور میکنه، بهش گفتم مامان جان این که خیلی خوبه، عوضش وقتی اومدن در مورد من باهات مصاحبه کنن، میتونی بگی بچه ام شدیداً اهل مطالعه بوده!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12:31  توسط قاصدک در باد  | 

 

دوست اصفهانی داشتن هم  یه موقع هایی بد نیستا...

دوباره امشب موبایلم:

دیرین دینگ دین دیریم دینگ....

من: الو؟ ندا؟

ندا: (با لهجه  ی اصفهانی غلیظ بخونین ) سلاااااااااااام ن، خوبی. ببین یه فکر جدید دارم... گوش میدی؟

من: ...

ندا:ببین من تصمیم گرفتم میلیاردر بشم... یه فکر جدید بکر دارم... می خوام تو دنیا مطرح باشم، می خوام اسمم تو تاریخ ثبت بشه، میخوام یه هتل بزرگ خارج از کشور طراحی کنم، می خوام ...

من: خوب؟ جدی؟ چه عالی؟

ندا: می خوام ... می خوام ... می خوام ...

یادم میاد هنوز 2هفته نشده که زنگ زده بود و میگفت می خواد بره تو کار گاز و باند پزشکی و مثل همیشه می خواست منم باهاش شریک بشم...

ندا: گوش میدی ی ی؟؟؟ ببین میای تو گروهمون، خوب همه از همین کارا اوج میگیرن و معروف میشن دیگه..

من: خوب آره، نمیشه که آدم همین جوری ول بگرده (کنایه از علافی و ول گشتن حاضر خودم)

ندا: بابا ن تو که این همه کار بلدی بیا و یه امتحانی بکن، من کارو شروع کردم. بیا و همکاری کن...

خوب، حرفاش منطقی بود. بلندپروازیاشو و اینکه هیچ وقت از رو نمیره و فکراشو هر چقدر هم به نظر بقیه عجیب باشه، باز هم به راحتی مطرح می کنه رو دوست دارم. ولی خوب برنامه ای که شروع کرده بود باید تا عید جواب می داد و به نظرم از لحاظ زمانی فرصت خیلی کمی داشتیم که این همه برنامه ردیف بشه. ولی خوبیش این بود که یه فکر قدیمی انجام نشده رو یادم آورد و باهاش مطرح کردم و کلی تشویقم کرد. که آره بیا و از این راه وارد شو و این طوری شروع کن و از این حرفا...

خوب بد هم نبود برا تنوع یه سری هم به اون عوالم بزنم... ولی ندای عزیزم این کارا همگی موقتن... نمیشه رو درآمدشون حسابی باز کرد، ولی حرفات و جاه طلبیات و اینکه چقدر اصالت اصفهانی داری!!! تمدد روحیه ی خوبی برام شد.

.

.

.

دوباره امروز امامزاده صالح و تجریش و غوغای خرید عید... موقع زیارت ضریح صدای دعا و حاجت طلبیدن خانمی رو بغل گوشم میشنیدم: خدایا اگه جواب کنکور رو دادن و اسمش تو روزنامه بود، نذر می کنم...

شنیدن صحبت های خصوصی دیگران همیشه برام عجیب و سئوال برانگیز بوده، حتی اگر اون دیگری خدا باشه. نمی دونم چرا شیطنتم گل کرده بود و از شنیدن حرفاش خندم می گرفت.

خدایا ما بنده هات چقدر زیاده خواهیم و در عین حال چقدر خواسته هامون کوچیک و حقیره. فکر کردم اگه کس دیگه ای هم صدای منو موقع دعا کردن میشنید حتماً همچین قضاوتی میکرد. چون مشکلاتی که ما در حال حاضر نداریم و دیگران دارن به نظرمون خیلی کوچیک و غیرقابل مطرحه. فقط خداست که تو هر موقعیتی حرفای بنده هاشو میشنوه و از کوچیک و بزرگ بودن خواسته هاشون شاکی نمیشه...

 

 

مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:26  توسط قاصدک در باد  | 

 

نمیدونم... شاید توقعم از زندگی بالاست. ولی مگه بده؟ بده آدم نخواد به هر موقعیتی  تن بده؟ نخواد با هر کسی نشست و برخواست کنه؟ احساسشو با هرکسی شریک نشه؟ به هر کسی لقب دوست نده؟ و مهمتر از همه به هر محیط شغلی رضایت نده؟ این خودبینیه؟ یا غروره؟ یا خودبزرگ بینیه؟ جایی خوندم غرور زیاد از عدم اعتمادبه نفس نشأت می گیره. شاید هم واقعاً اعتماد به نفس ندارم... ولی با اینکه خیلی به کار احتیاج دارم و تو مصاحبه شغلی دلخواهمم قبول نشدم، اصلاً دوست ندارم برم اونجا. اونجا کجاست؟ یه شرکت که معرفیم کردن و اونا هم بی چون و چرا قبولم کردن. حقوق پیشنهادی ام رو هم قبول کردن. ولی محیطش و موقعیتش اصلاً مورد پسندم نبود... خوب دوست ندارم تو جایی که هیچ تعلق خاطری بهش ندارم و احساس بدی نسبت بهش دارم کار کنم... میفهمی؟؟ جایی که تک تک حرکات اطرافیان و همکاراتو در شأن خودت نبینی ... و مقامت با مقام بقال و پارچه فروش و لبوفروش زیاد فرقی نداشته باشه...  شایدم این یه برداشت سطحی از موقعیت اونجا بوده... یه برداشت در عرض 1 ساعت ... ولی خوب بر اساس چیزایی که دیدم برداشت غلطی هم نبوده... بابا میگم که مغروری... زیادی خودتو دست بالا گرفتی دختر!! خوش خیال !!

 ولی خوب بهتر از مفت خوریه، نه؟ از اینکه هر ماه چشم به جیب بابات بدوزی در حالی که اسمتو گذاشتی دختر مستقل!! و فکر هم میکنی مستقل بودن به همون تنها زندگی کردنشو و بس...!!

.

.

.

.

امروز با سپیده رفتیم امامزاده صالح... تو راه خیلی دعا کردم... یادمه تو اتوبوس هر چی دعا و ادعیه مختلف بلد بودم و همرام بود خوندم... جالبه بعد از این همه مدت فراموشی خدا، یادم افتاده بود یکی هم اون بالا هست... تو خود امامزاده هم همش نذر می کردم... دلم میخواست حالا امروز که جواب میدن قبول شده باشم... شایدم میخواستم تو این روز خاص اونجا باشم که در مقابل هر جوابی آرامش داشته باشم... نمیشد راحت از کنارش رد شد... شغل واقعاً ایده آلی بود... احساس میکردم من هم همه ی امتیازات لازم رو دارم... تسلط به نرم افزارها..زبان انگلیسی ... تجربه... ایده... ولی گویا فقط احساس می کردم.

 جات خالی عجب صفایی بود، محیط امامزاده، چقدر سبک شدم. تجریش هم غوغایی بود... همه در حال خرید عید... بازارا شلوغ و پررونق...

تا عصر خبری نشد... ولی من مثه یه آدم ابله امیدوار بودم... دلم الکی الکی روشن بود. ولی چرا زنگ نمیزنن؟ اخرش گفتم هر چه باداباد... خودم زنگ زدم به آقای مهندس گ. با کلی من و من ببخشید و اینا گفت که یکی دیگه رو استخدام کردن و شرمندست که نتونسته زنگ بزنه و بهم اطلاع بده... منم گفتم که از آشناییش خیلی خوشحال شدم و امیدوارم بتونم تو کارای موردی کمکشون کنم... همه ی عزممو جزم کرده بودم که مبادا ناراحتیم خیلی تابلو بشه... شاید واقعاً صلاح نبوده... به خوش خیالی خودم خندم گرفته بود...

.

.

دلم به حال همه ی خانواده های عیال وار و کم درآمد مستاجر میسوزه... حالا میفهمم چقدر ممکنه به همشون سخت بگذره... مخصوصاً این دم عیدی...

پول اجاره خونه نصفه و نیمه حاج خانوم تازه از راه رسیده رو بهش که دادم کلی منت گذاشت سرم که چرا دیر دادی و من با این قلب خرابم پول لازم داشتم و رفتم تو صف بانک و حالم داشت بد میشد و ... (در نظر داشته باشین که خانوم ماهی نزدیک 1 میلیون درامد داره...و نوش جونش) چیزی نگفتم... گفتم بقیه شو فردا میارم ببخشید که دیر شد. ولی خوب حقشه... باید ازم بگیره. به اون چه که من بیکارم یا تو مصاحبه رد شدم. نه؟؟

.

.

الان همین قدر میدونم که حالم زیاد خوب نیست... روزای تاریکی رو در پیش میبینم... من از اولشم به فال و این چیزا اعتقادی نداشتم... ولی 2-3 باری که به اصرار دوستام پیش فالگیر رفتم گویا از سر بی اعتقادی فقط معتادش شدم... تو شهر خودمون دوستم تعریف زیادی از یه خانم فالگیر میکرد...میگفت همه ی جزئیات ازدواجشو قبلاً بهش گفته و واقعاً هم اتفاق افتاده بود. دوستم یک ماهی هست که عقد کرده. مدتی که اونجا بودم به زحمت تونست یه وقت ازش برام بگیره... رفتم پیشش...یه فال قهواه برام گرفت. انقدر چیزای خوبی بهم گفت که ذوق مرگ شده بودم... شاید رو حساب حرفا و ترسیمات دقیقش از یه شغل خوب تو آینده ام بود که اینقدر الکی به قبول شدن امیدوار بودم...

حالا انگار که دوستم این وسط مقصر باشه بهش اس ام اس زدم که این یکی فالگیرم که توزرد از آب دراومد!! اونم در جواب گفت شرمندم!! گفتم عزیزم تو چرا شرمنده ای؟؟ مثه اینکه نتیجه فال همشون برا ما برعکس از آب درمیاد .

.

.

خرافاتی شدیم رفت!!

.

.

خدایا توکلم به تو و بس.

.

تو این موقعیت تنهام نذار... تو این روزا فقط تو رو دارم وبس. میدونی... میبینی... کمکم کن....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:24  توسط قاصدک در باد  | 

 

خوب اینجایی که من زندگی می کنم یه خونه قدیمیه بزرگه تقریبا تو جنوب تهران (البته بیشتر نزدیک به مرکز تا جنوب) که بین آپارتمانایی که تو این منطقه میسازن تقریباً گم شده... هر دو طرف خونه رو کوبیدن و دارن آپارتمان سازی میکنن، اینو از لحاظ امنیتی گفتم... خودت که میدونی کارگرای افغانی و ویرانه های به وجود آمده برای معتادان در آخر شب و اینا... خونه هم قفل و چفت و بست درست و حسابی نداره ... طوری که اوایل من هیچ وقت کلید همرام نمیبردم چون میدونستم در خونه همیشه بازه!! به جز حاج خانم صاب خونه که اون ور حیاط میشینه یه همسایه هم دارم که پایین خونه من میشینن 2 تا پسربچه کوچولو هم دارن که اگه گیس و گیس کشی اون اوایل پیش نیومده بود، تا حالا عاشقشون شده بودم... هرچند الان هم اختیارمو از دست میدم و نمیتونم وقتی جلو پدر مادرشون سرسنگین هستم و اونا هم حضور دارن جلف بازی درنیارم و قربون صدقه شون نرم... اونا هم منو خاله ن صدا میکنن...

اینارو گفتم چون هیچ وقت تا حالا در مورد خونم توضیح نداده بودم... دیروز که اومدم خونه این خانم همسایه اومد و گفت حاج خانوم رفته خونه فامیلاش و شب هم نمیاد... امیر اقا هم شیفته منم خیلی میترسم نمیتونم تنها تو خونه بمونم (این خانوم ترسو تا حالا تنهایی تا سر کوچه هم نرفته!!) من میرم خونه مادرشوهرم. گفتم بهتون خبر داده باشم!! تو تنهایی نمیترسی؟ ؟ منم خیلی سرسنگین گفتم: نه! من دیگه عادت کردم!!

به هر حال با این توضیحاتی که از موقعیت خونه دادم شاید هر کس دیگه ای هم بود هر قدر هم شجاع یه کمی از خالی بودن خونه به اون بزرگی میترسید ولی سعی کردم که بهش فکر نکنم... جالب اینجاست همه ی اتفاقات عجیب هم تو این لحظات تنهایی میوفته... صداهای عجیب غریب.. صدای راه رفتن و نفس کشید یه شخص تو حیاط... صدای باز و بسته شدن در زیززمین ... همش منو از جام میکند و بدو پشت پنجره حیاط رو دید می زدم... لامپ اتاق هم بر اثر ناشی گری و کنجکاوی من نسبت بهش یه جورایی انگار سوخته بود. صندلی گذاشتم زیر پام و لامپ جدیدی رو که خریده بودم بستم به سرپیچ. لامپ 200 پرنور!! انگار با روشنایی بیشتر، ترس آدم کمتر میشه.. لبخندی زدم و از پله ها رفتم بالا (فکر نکنین خونم دوبلکس ها!! از این خونه قدیمیا است که حموم و آشپزخونه و دستشویی تو بالاخونست!!) میخواستم برم دستشویی که احساس کردم یه صدایی میاد. بدو از پله ها اومدم پایین که دیدم از روشنایی خبری نیست... اتاق تاریکه تاریک بود... خوب آدم میترسه خوب... !! گفتم شاید یکی اومده و خاموش کرده... ولی بعد از وارسی فهمیدم انقدر من به اون سرپیچ بدبخت ور رفتم و مهندس بازی درآوردم که یه مرگیش شده... خلاصه همینقدر بدون که شبی تنها و تاریک رو با صداهای ناآشنا سپری کردم... امیدوارم امشب با دیشب یه تفاوتایی داشته باشه...

(خوب تو این فاصله رفتم ناهاری که پخته بودم و نمیگم چی بود جون خودمم اسمش رو نمیدونم رو خوردم و الان با یه شکم سیر اومدم سراغ ادامه ی ماجرا) خوب... من تلفنم این مدت یک طرفه بود و همش به انتظار اون آقا بودم که چندرغاز پول بنده رو بده تا پول 2 تا قبض پرداخت نشده رو پرداخت کنم... ولی تا خود این لحظه من یک قرون هم نگرفتم ازش... اگه یادت باشه گفتم اصلاً پول نمیگیرم و زدم بیرون بعد که با ج.ر مشورت کردم که خودش معرفم به اون موسسه بود گفت هرچقدر هم کم، ولی ازشون بگیر مال باباشون که نیست و من هم با ناز زنگ زدم به آقای آ که بله چون آقای ر گفتن من پول میگیرمااااا والا من این مقدار رو قبول ندارم.فکر کردم میگه واقعاً لطف میکنین تشریف بیارین چک حاوی چندرغاز رو ببرین ولی نه تنها نگفت بلکه منی که اینقدر ناز میکردم حالا روزی ده دفعه برا گرفتن همون چندرغاز هم بهشون زنگ میزنم... مطمئنم این دفعه موبایلم یک طرفه میشه!!! بابا زنگ زد گفت به حسابت پول ریختم... شرمنده از این موضوع پول اجاره رو از حسابم برداشت کردم که البته چیزیم تهش نموند... بعد که اومدم دیدم حاج خانوم نیست و معلوم نیست کی برگرده از پول اجاره براشتم وقبضای تلفن رو پرداخت کردم... آخه دیگه حوصله ام بدون اینترنت خیلی سرمیرفت... هرچند شبا صداهای مرموز اذیتم میکنه ولی کاش حاج خانوم حالا حالاها خونه ی فامیلاش بمونه....

سه شنبه 30 بهمن ژوژمان کارای نهایی پروژه و تحویل رساله و پایان نامه بود... بعدش که اومدم خونه احساس کردم چقدر همه چی خالی و بی مفهومه ... چقدر بی هدف و پوچم... هرچند وقت آزاد باعث میشه خیلی راحت تر و مدت بیشتری برم پیش خانوادم ولی این مدت مجردی و تنها و مستقل زندگی کردن باعث شده به غیر خودم به هیچ کی اتکا نکنم...به هیچ کی توضیح ندم کی میرم کی میام... هر وقت هر چی دلم خواست بخورم هروقت خواستم بخوابم هر جایی دلم خواست برم تا 4-5 صبح پای درددل دوستام تلفنی بیدار بمونم خونه رو به هر شکلی و هرجوری که دوست دارم دربیارم عکسا و پوسترایی که فقط خودم میفهممشون به هر جایی رو دیوار بزنم ... خونه رو از فرط کثیفی و شلوغی تحمل نکنم... جورابای نشسته ام رو بارها بپوشم ...ظرفا رو تا وقتی هیچ ظرف تمیزی باقی نمونده باشه نشورم ..هر لباسی و هر مدلی که دلم میخواد تو خونه بپوشم هیچ چیزو سرجاش نذارم  و .و .و به هیچ کی هیچ توضیحی ندم... اینا شاید چیزای خیلی خوبی نباشن ولی از من یه آدم مستقل و خودرأی ساختن... آدمی که احساس میکنه دیگه خودش مسئول زندگی خودشه... دیگه نیازی به مشورت آنچنانی با خانواده نداره و حالا خودشه که باید تنهایی آیندشو بسازه... آینده سازی و باهدف زندگی کردن هم مستلزمه اینه که یه کار خوب و درآمد ثابت داشته باشم....البته یه جای خیلی توپ و درست درمون رفتم برا مصاحبه شغلی... خدایا اگه صلاحه جوربشه برام دعا کنین... خیلی برام مهمه... انگار مستقل بودن و تهران موندنم خیلی وابسته به این شغله... از هر لحاظ ایده آلم بود... فقط زیادی شمال شهر بود که برا اونشم یه فکری میکنم... تو رو خدا دعا کنین ... فردا قراره بهم جواب بدن که ردم یا قبول...

آوامین گلم ... خیلی ممنونم که درنبودم به وبلاگم سرزده بودی... مثل همیشه گرمای وجودت و پیشنهادات شیرینت تلخی پست قبلی رو کم کرده بود... دوست دارم تا اینجا هم که پافشاری کردم با مساعد شدن شرایط و پیدا کردن یه کار خوب بتونم بازهم وایستم و مقاومت کنم... دلم میخواد تو سال جدید همش از موفقیتا و پیشرفتام دم بزنم نه از اجاره ی عقب افتاده و پول آب و برق و گاز و تلفن و موبایل و و و ... دلم میخواد باانرژی باشم و به نگرانیای پدر و مادرم هم خاتمه بدم... دلم میخواد بشم همون آدمی که اون خانومه تو فال قهوه ام ازش دم زد ... یک آدم موفق و خوشبخت با یک آینده ی شغلی خیلی خوب و خاص و یک خانواده ی عالی... دلم میخواد به همه ی رویاهام برسم... خیلی زود... دوست دارم این کابوسا و محرومیتا زود زود تموم بشن.........

 

خدایا  کمکم میکنی؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:17  توسط قاصدک در باد  |