تبليغاتX
دختره ی مستقل
این رئیسه حقوقمون رو داد... ولی یه ۴۰ تومن هم ازش کسر کرده بود...!! من امروز بالاخره حقوقم رو گرفتم  

حقوق؟؟؟؟؟ بابا چه حقوقی دلت خوشه!!!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 19:52 توسط دختر مستقل |

نمیگی اما میدونم دل دیگری باهاته... لالای لای لالالا لای.... ای عشق من حرفی بزن....

نه نه ... اشتبا ه نکنین ... خوندن این آهنگه از سرمستی و خوشحالی اینجانب نیست. دقیقاً برعکس این آهنگه الان رو نرو(اعصاب) من بدبخته... خدایااااااااااااا... دیگه تحملم تموم شد...حاج خانم صابخونه رفته مهمونی و دو شب که خونه نیست. این همسایه پایینی های مزاحم هم که شرح ماجرای گیس و گیس کشی من باهاشون داستانی بس مفصل داره از این موقعیت استفاده ... نه نه ببخشید سوء استفاده فرمودن و نزدیک به 200000 نفر مهمون دارن ... مهمونا اعم از صغیر و طفل و کبیر و خرد وکلان رسماً از در و دیوار و آسمون و همه جای خونه دارن بالا میرن... حالا هم به سرشون زده یه عروسی خودمونی تا دور هم هستن بگیرن و حالشو ببرن... اگه میگم عروسی باور کنین که صدای موسیقی و همهمشون به اندازه ی یه مجلس عروسی خیلی مفصله... بابا ما ماه رمضونی چه گناهی کردیم که تا میایم 2 رکعت نماز بخونیم باید ناخواسته به این آهنگای لهو و لعب !!! گوش بدیم آخه ؟؟؟

حاج خانوم... ای صابخونه ... ای عشق من ... برگرد به خونه که بدون تو این خونه هر چند گلستانه ولی دیگه زنبوراش زیاد شدن...

دیشب هم اقای خونه مجردی همه فک و فامیل و دوستای ذکورشو جمع کرده بود و دور هم فوتبال میدیدن... فقط میدیدن... فکر دیگه ای نکنین ها... خونه در آرامش مطلق بود... بعدشم بلند بلند باهاشون خداحافظی کرد که یعنی رفتنا ولی من خونم... آخه شرطشون با صابخونه این بوده که شبا رو حتماً خونه باشن... این سناریو رو هم ساخته بودن که مبادا بنده راپورت بدم... اخ نه اینکه من رابطه ام با این حاج خانومه خیلی خوبه ... برا همین!! بعدش من رفتم پایین و طی کاراگاه بازی کشف کردم که جا تره و بچه نیست. گفتم بلانسبت خر خودتی. چفت درو انداختم و با ترس ولرز که حالا تو خونه تنهام اومدم بالا... تازه داشتم با عملیات تلقینی خودمو آروم می کردم که ساعت 12 – 1 دیدم که زنگ خونه رو به شدت میفشارن ... بله همسایه ی محترم تشریف فرما شده بودن... ای خددددددددااااااااااا... هر چند خودم میدونم از چاله دراومده و به چاهی بزرگتر منتقل شدم ولی من که به کسی بگو نیستم... آخه خودم کردم که لعنت بر خودم باد...

امروز خانوم خونه شدم ( آآآآآآ... من و این حرفا؟؟؟) صبح کلی ظرف و کلی لباس نشسته ی از 100 سال پیش مونده شستم هر چند هنوز نصفی هم باقیه...و با اینکه کلی پروژه ی تحویلی برا فردا دارم ولی یا پشت سیستم بازی بازی میکردم یا خواب بودم... ولی به خدا راضی بودم لااقل آرامش نسبی داشتم.. الان یه هدفون گنده رو سرمه تا شاید کمی از سر و صدای اطراف رو نشنوم...

مثه اینه تو پست قبلی خدا دلش برام خیلی سوخته بود ... دیروز تا وقت افطار شد دیدم در میزنن.. بدو رفتم پایین.. دوست جدید بابا و خانومش( دخترشون تو شهر ما دانشجوست و الان خونه ی ما میشینه) بودن و حتماً جون به خاطر دخترشون تنهایی من براشون قابل لمس بود برام حلیم و بربری و افطاری اورده بودن ... کلی ذوق کردم... میدونم که مامان اینا هم در حق دخترشون کم نخواهند گذاشت...

خدایا شکرت.. باور کن من خیلی سعی میکنم که تنبل نباشم و از لحظه هام استفاده کنم ولی نمی دونم چرا حس هیچ کاری رو ندارم.. هیچی هیچی....!!!

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 16:36 توسط دختر مستقل |

سلام . باز این رئیس جون پول ما رو نداد. خجالت هم نمی کشه. به من میگه پول ندارم برا خودش یه هاپوی گرون قیمت خریده(واقعی ها نه عروسک) امروز هم داشت برا تولد داداشش  دی وی دی سفارش میداد. خجالتم خوب چیزیه ها!! ولی باید تحمل کرد فعلاً که اون رئیسه و من زیردست!!

هر کی این بدبختی ها و تنهایی های منو اینجا بخونه باورش نمیشه که همه ی فامیل های مادری من اینجان و البنه برخی پدری!!و ماشاا… همشون هم زیادی دستشون به دهنشون میرسه! باور کنین این چند سالی که اینجا بودم 1 دفعه این خاله ما زنگ نزده ببینه من مردم یا زنده ام… آخه کی باورش میشه؟ ماه رمضونی که بدتر. من به مامان میگم خیالت راحت من خوب میخورم .. راحت می خوابم … ولی واقعاً که اینطور نیست. .. حالا این خاله ی باخدای ما چی میشه ما رو هم جزیی از نیازمندان حساب کنه و یه دفعه یه غذایی چیزی برام درست کنه؟؟ یا لااقل تعارفشو بهم بزنه؟ پارسال که مثل مهمون های رسمیشون افطاری دعوتم کردن. با مهمونا رفتم و با اونا هم اومدم بیرون. متلک ها و زیر سئوال بردن دانشگاه ما هم که جای خود داره..!! امسال تصمیم گرفتم بگم برام سخته این همه راهو بکوبم بیام خونه ی شما آخه تا عصری دیر وقت کلاس دارم. انصافم خوب چیزیه ها… با دهن روزه باید 3 ساعت تو راه باشم برا 1 ساعت مهمونی ناقابل و دوباره بکوبم و برگردم … رو هم که نمیدن آدم به خودش خوش بگذرونه.. باید همش لبخند تصنعی بزنی…

دیروز این زن داییه زنگیده بود که آره هر وقت دلت خواست زنگ بزن برات غذا درست کنم بیا خونمون. با اینکه زن دائیه و هر چند هم که تعارف الکی زده باشه ولی بازم ای ول به معرفتش.

آقا حرفیه؟؟؟ ما همه ی این بی توجهی ها و بی مهری ها و تنهایی ها رو میخوایم به جون بخریم!! تا خدا رو داریم غم نداریم. مهم منم و خانوادم و هدفم. همین. بقیه هر چی میخوان بی مهر باشن. اصلاً ازم متنفر باشن. سعی می کنم برام مهم نباشه. 20 سال دیگه که به هدفام نرسم میخوام بگم علت عدم پیشرفتم این بوده که افطاری دعوتم نمیکردن؟؟ یا فامیل دوستم نداشتن؟ برا کی منطقیه آخه؟ هیچ کی. پس باید عاقل تر از این حرفا باشم که این چیزای خاله زنکی برام مهم باشه…

من یه کم نی نی تشریف دارم شبا باید حتماً این عروسکمو بغل کنم بعد بخوابم… الان که دیدمش یادم افتاد گفتم اینجا هم بنویسم… پس من یه نی نی ام که می خواد ادای آدم بزرگا رو دربیاره. یه آدم بزرگ مقاوم و جسور. شایدم بتونه از کجا معلوم؟؟!!

راستی پول صابخونه رو فعلاً قرض گرفتیم و پرداخت کردیم .. البته چون این قرض از پدر گرام انجام شد هیچ وقت برگردانده نخواهد شد… ولی شرمندگیش که برا آدم میمونه… بیچاره باباییم گناه داره که یه دختر سرکش و پرخرج مثه من خدا بهش داده.. خدایا کمک کن بتونم جبران کنم… مامان و بابای گلمو خوشحال کنم.

کمکم می کنی؟ آره؟  

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 22:25 توسط دختر مستقل |

سلام . دوباره شب خودم به خیر. شب قشنگ شما دوستای خوبمم که کامنت میذارین به خیر.امروز اولین روزی بود که رفتم دانشگاه .. و دیر هم رفتم ... یه استاد سبیل گنده سر کلاس بود... شبیه این مرشدهای توی خیمه شب بازیا شایدم چون گیوه پاش بود این فکر رو کردم و یا به قول بچه ها شبیه بابانوئل بود... خلاصه چون دیر رسیدم رام نداد تو... انقدر دم در کلاس واستادم و از اونجا از استاد سئوال پرسیدم که آخرش گفت بابا بیا تو بشین... البته بیچاره آرزو هم به خاطر دفاع از من مجازات به یه لنگه پا ایستادن پهلوی من شد. تو راه توی مترو هم یکی از بچه ها رو دیدم ... بر خلاف سن کمش و اون اخلاقی که من ازش سراغ داشتم تابستونی ازدواج کرده بود!! داشتم شاخ درمی آوردم... بچه ها رو بعد مدت ها دیدم ... دلم برا دانشگاه و دوستا واقعاً تنگ شده بود ... فکر نکنین بچه درس خونم ها ... نه اتفاقاً ... ولی این ترم آخری احساس می کنم خیلی به دانشگاه نیاز دارم ... کار هر روزه واقعاً منو له کرده بود... امروز دانشگاه دوباره زنده ام کرد ... حس نشاط و چیز یاد گرفتن واینا ... کلاً اسم دانشجو داشتن به نظرم خیلی زیباست. امروز سر کلاس داشتم فکر می کردم که من نمی تونم دانشجو نباشم... باید حتماً فوق رو هم ادامه بدم والا من میمیرم...

آقا این رئیس ما حقوق شهریور ما رو نمیده ... بابا من هزار تا بدبختی دارم .. اجاره خونمو ندادم همین امروز فرداست که حاج خانوم با دمپایی بیاد سراغم. باور کنین ازش بعید نیست!! بعدش من دانشجو خرج دارم اول ترمی خوب!! چرا آخه اینارو نمیفهمه؟؟ مگه خودش دانشجو نبوده؟؟ حالا خورد  و خوراک خودم به جهنم. پول آب و برق و گاز و از همه مهم تر تلفن و موبایل!!رو هم یه جورایی جور می کنم... برا درسم که نمی تونم خرج نکنم ... اونم رشته ی پرخرجی مثل رشته ی من... واقعاً نمی ارزه.. حیف که فعلاً نمی تونم برم جای دیگه ای والا با این حقوق کم من همیشه شرمنده ی جیب بابامم...

من آدم مقتصد و به قول معروف پولکی نیستم ولی درآمدم واقعاً کفاف نمیده اینه که اینقد حساب هزینه ها فکرمو مشغول کرده ... میدونین کار منم بد نیست شرمنده ها حمل بر خودستایی نباشه ولی نسیت به کیفیت کارم حقوقم واقعاً کمه... بیگاری دیگه به قول خودمون!!!!!!!!!!!!

امروز جلو خودم برا یه آرم 800 تومان قرارداد بست.. حالا همون آرم رو میده من بدبخت طراحی می کنم به اضافه ی ست اداریش و بروشور و بسته بندی و کارت و درد بی درمون آخر ماه 100 تومان میذاره کف دستم.. ای بابا شدم عین این مردای بازاری حسابگر .. همین مونده که چرتکه هم بگیرم دستم...

ولی به خدا باور کنین خیلی تو فشارم...........

رئیس خسیس من بشنو!!! پولمو بده دیگه.....

خدایا بهم صبر بده جا نزنم... استوار باشم و ادامه بدم...  

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 23:5 توسط دختر مستقل |