تبليغاتX
دختره ی مستقل
.

 

كلاس اول راهنمايي بودم. تخت اول مي نشستم... كنار معلم. اين اولين خاطره ام از اين موضوع است كه به ياد مي آورم ... معلم بدجور به من زل زده بود و من در نهان همه اش دلشوره داشتم كه چرا؟! ناگهان با صداي بلند گفت: شما دندانتان را با چه مي شوريد؟؟ هول كردم ... با صداي بلند انگار كه دارم درس پس مي دهم گفتم: با مسواك! ... همه خنديدند. او هم لبخند زد. احساس كردم جوابم اشتباه بوده است... گفت مي دانم با مسواك. كمي لحنش مهربان تر شد: آخر دندان هايت خيلي سفيد هستند ... خواستم بدانم آیا با ماده ي خاصي ميشوري كه اينقدر سفيد شده اند...؟ و من همين طور مات و مبهوت نگاهش كردم ...

بعدها كه به دبيرستان آمدم دختري در كلاسمان بود كه با او مراوده نداشتم ... هروقت از كنارش رد مي شدم با دوستش شروع به پچ پچ مي كرد و من هم لجم بدجور در مي آمد ... مي فهميدم كه پشت سر من دارند صحبت مي كنند ... يادم هست هيكل خيلي درشتي داشت ... روزي دوستش مرا صدا كرد و به شوخي دختر درشت هيكل را نشان داد و گفت: خدا خيرت بدهد باني خير شده اي... متوجه نشدم ... ادامه داد آخر از وقتي تو را ديده روزي چند دفعه دندان هايش را مسواك مي زند، مي گويد دوست دارم مثل فلاني بشوم ... با لبخند به دختر نگاه كردم خودش ادامه داد ... اسمت را گذاشته ام سپيد دندان! تو رو خدا به من هم ياد بده ... دوست دارم دندان هايم مثل تو سفيد بشوند... وقتي ميروي پاي تخته برقشان چشمم را مي گيرد!!  و من هاج و واج مانده، واقعاً چيزي براي توجيه در چنته نداشتم ...

از اين مثال ها بعدها در دوران هاي عشقي و تحصيلي و دانشگاهي و همين كلاسي كه اخيراً مي رفتم هم زياد دارم. طوري كه استاد مربوطه درعكس دسته جمعي مان روي شخص بنده زوم كرده بود و خطاب به من مي گفت چقدر دندان هاي خوبي داري ببين در عكس چقدر سفيد افتاده اند! كه من هم در جواب گفتم شب ها در وايتكس مي گذارمشان! اگر بخواهيد آدرس دندان سازش را هم به شما خواهم داد!  آخر اكثراً همه فكر مي كنند كه رمزش را لو نمي دهم و الكي مي گويم كه خودشان همين طوري هستند. آقاي همكارم هم كه هروقت مي آمد با من خوش و بش كند با دستش جلوي دندان هايش را مي گرفت و من هم مثل هميشه در باغ نبودم كه چرا، وقتي روزي پرسيد شما دندان هايتان را كجا جرمگيري كرده ايد؟! فهميدم كه قضيه از كجا آب مي خورد!.... فكر مي كرد مني كه اينقدر به دندان هايم ميرسم حتماً با ديدن دندان هاي نسبتاً زرد او در دل مسخره اش مي كنم لابد!

خدا وكيلي با هر كس صادق نباشم با شما كه هستم ... به جان خودم من حتي شب ها هم دندان هايم را مسواك نمي زنم! براي صحه گذاشتن به اين حرفم هم پيشنهاد مي كنم يكي دو پست قبلي مبحث تنبلی را بخوانيد تا با بنده بيشتر آشنا شويد! جنس دندان هايم هم افتضاح است. حتي بالعكس همه، دندانپزشكم از من پرسيد خانم شما اصلاً مسواك هم مي زنيد؟؟ راستش همه اش پرشده و دردناك است ... دندان عقلم هم بايد جراحي شود ... يكيشان هم چندروز پيش شكست ... پشتشان هم جرم گرفته ...اصلاً مي خواهم بدانم آيا سفيدي بيش از حد نوعي مرض است يا نه؟ مدتي است كه دنبال يك دندانپزشك خوب براي همه ي اين دردهايم مي گردم ... خوب حق بدهيد كه نتوانم با اين سپيدروها در دنياي واقعي دنبال دندانپزشك خوب باشم... هزار جور حرف برايم در مي آورند يا مثلاً مي گويند ميخواهي از اين هم سفيدترشان بكني؟؟! ديگر نمي دانند كه دردم چيست ... تورو خدا اگر خوبش را سراغ داريد اطلاع دهيد كه ديگر جانم به لب و دندانم رسيده!

.

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:1 توسط دختر مستقل |

.

2 روز پیش قرار بود مراسم سخنرانی و رونمایی از کتاب یک هنرمند مشهور و صاحب سبک در خانه هنرمندان برگزار شود. من و دوستم و دوستانش هم بی صبرانه منتظر حضور در این مراسم بودیم. آنجا که رسیدم دوستم خبر داد که کنار دیوار برایم جا نگه داشته است! حدس زدم جمعیت زیادی در آنجا حضور دارند که حتی دیگر کنار دیوار هم جا به حساب می آید!...  همین طور هم بود ... وارد که شدم سالن تنگ و مملو از جمعیت با رنگ و بوهای مختلف! شکه ام کرد... افراد صاحب نام زیادی آنجا بودند ... دیدنشان روحم را صیقل می داد. چیزی مثل احساس پیدا کردن هم زبان هایت در یک کشور بیگانه ... بچه هایی که رشته شان هنر است لابد خوب درک می کنند که وقتی در محل کارت هیچ کس قرار نیست زیر بار ساده ترین مفاهیمی چون ترکیب بندی و هارمونی برود و فقط بگوید عوضش کن چون من این رنگ را دوست دارم و یا به سلیقه ام نمی خورد ، قرار گرفتن در محیطی که میدانی این چیزها پیش پا افتاده ترین مفاهیم قابل درکشان است چقدر ذوق زده ات می کند!

هرچند باید اعتراف کنم که دیدن سبیل هایی در طول و عرض های مختلف در آقایان و گیس های بافته شده و نشده در خانم ها و بازهم آقایان! مرا با سر کچل مدیرم بیگانه کرده بود! ولی بودن در جمعی با این چنین تنوع ظاهری هم خالی از لطف نبود! خلاصه که آن سخنرانی کم کم تبدیل به بازارگرمی برای فروش کتاب تازه رونمایی شده، شده بود و به جز استفاده از جو مطلوب حاکم،  مطلب تازه ای دستگیرمان نشد. پس از آن حضار برای پذیرایی به بیرون سالن دعوت شدند ... که همین جا بنده با گوش خودم شنیدم که آقایی به دوستش زنگ زده بود و می گفت خاک بر سرت پس امروز کجایی؟؟ تو خانه ی هنرمندان بخور بخوره! زود بیااااااا و این آقای متشخص که کت شلوار هم به تن داشتند حین صحبت 3 عدد شیرینی را باهم و یکجا میل مینمودند!

راستش حضور آن همه افراد صاحب نام باهم برای یک رونمایی دلیل موجهی نبود، به نظر میامد چیز دیگری پشت پرده است. مسئولین آنجا مردم را به ترک هر چه سریع تر سالن دعوت می کردند و کسی هم میل زیادی به رفتن نشان نمی داد. از پچ پچ های خانمی آنجا فهمیدم که آدم مهمی قرار است به جمع بپیوندد ...

در حین ترک سالن جلوی درب وروردی 3 آ خوند محترم در حال تعارف تکه پاره کردن برای ورود بودند که بنده خوشحال  و خندان در بینشان ظاهر شدم و هر 3 استغفرا... گویان سر به پایین افکندند! که همین جا بود همه ی حضار شروع به کف زدن و سوت زدن کردند و فلاش های دوربین ها پشت سر هم به کار افتادند که یک لحظه با خود فکر کردم که بابا شرمنده نکنید من راضی نیستم که دیدم بلهههههه خاتم ی عزیز درست در یک قدمی ام ایستاده و لبخند می زند.... تنها کاری که در ان لحظه به فکرم رسید این بود که موبایلم را دربیاورم و با چسباندنش به بینی ایشان یک عکس درست و حسابی ازشان بندازم... هرچند ان عکس با آن سرعت کاملاً محو و نامشخص از آب درآمد ولی فیلمی را که دوستم از پشت سر گرفته کاملاً گویای سرعت عمل و عکاسی  به سبک دماغ بنده هست!

از استاد احصایی که دقایقی بعد به جمع پیوستند پرسیدیم که جریان چیست و ایشان توضیح دادند که انتخاب هیئت امنایی است که هرسال در ماه رمضان انجام می شده ولی امسال با توجه به اوضاع سیاسی به وجود آمده به تعویق افتاده است ...

و من آن شب همه اش در این فکر بودم که چرا خاتم ی عزیز آنقدر لاغر شده بود ....

پ.ن : کسی می داند چرا عدد نظرات 3 پست گذشته 13 شده است؟!

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:47 توسط دختر مستقل |

.

انقدر دوست دارم دم ظهر موقع ناهار يا شب وقتي هوا تاريكه تاريكه٬ با يه جمع صميمي و همدل تو خونه دور هم بشينيم و اون موقع بوي غذاي در حال پخت مشاممو نوازش بده و لحظه شماري كنم براي يه سفره ي رنگي دور همي ...

اين روزا دلم عجيب چيزاي عجيب غريب ميخواد ...

* حسين منزوي*

برج ویرانم غبار خویش افشان کرده ام
 تا به پرواز ایم از خود جسم را جان کرده ام
 غنچه ی سربسته ی رازم بهارم در پی است
 صد شکفتن گل درون خویش پنهان کرده ام
چون نسیمی در هوای عطر یک نرگس نگاه
 فصل ها مجموعه ی گل را پریشان کرده ام
 کرده ام طی صد بیابان را به شوق یک جنون
 من از این دیوانه بازی ها فراوان کرده ام
 بسته ام بر مردمک ها نقشی از تعلیق را
 تا هزار ایینه را در خویش حیران کرده ام
 حاصلش تکرار من تا بی نهایت بوده است
 این تقابل ها که با ایینه چشمان کرده ام
 من که با پرهیز یوسف صبر ایوبیم نیست
 عذر خواهم را هم آن چاک گریبان کرده ام
 چون هوای نوبهاری در خزان خویش هم
 با تو گاهی آفتاب و گاه باران کرده ام
 سوزن عشقی که خار غم بر آرد کو که من
 بارها این درد را اینگونه درمان کرده ام
 از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام
 خانه را از پای بست این بار ویران کرده ام

.

.

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:52 توسط دختر مستقل |

.

.

من تنبلم؟

خوب خیلی وقت است که دچار تردید شده ام که آیا این مرض اسمش تنبلی است یا گ...دی یا چیزی در آن مایه ها ولی خوب قضاوتش با شما٬ باور کنید ناراحت نمی شوم اگر به همان نتیجه ای برسید که عنوان اين پست از وبلاگم به آن رسیده!

امروز به جای  ساعت ۸ بنده ساعت ۱۰:۳۰ سر کار بودم چرا؟ خوب صبح که طبق معمول موبایلم سر ساعت ۶ زنگ خورد و من مثل همیشه بعد از چند فحش و بدوبیراه به ترافیک و خودم و مدیرم و دوباره مدیرم صبحم را آغاز کردم٬ دیدم واقعاْ کشش این را ندارم که مثل هر روز تند تند کارهایم را انجام دهم و بروم سراغ کار و زندگی ام... اصلاْ واقعاْ چه کسی است که صورتش را بشورد٬ مسواک بزند٬ لباس هایش را ست کند٬ آرایش بکند٬ لبخند بزند و بعد برود میان آن همه ماشین از خدا بی خبر و بعد هم ۳-۴ کورس تاکسی عوض کند و بعدش به محل کارش برسد و بعد کارت بزند و ... و... و... نه! می خوابم! تا ساعت ۸ خوابیدم و بعدش یک زنگی به منشی زدم که دیر می آیم؟! و اگر دوست دارد به هر کسی که دوست دارد خبر بدهد! و بعد هم دوباره تا ساعت ۱۰ خوابیدم (حتی بدون اینکه ساعت یا موبایلی کوک شود یا کمی نگران خواب ماندنم شوم!) ساعت ۱۰ همه ی کارهایی را که باید ساعت ۶ انجام می دادم با اکراه فراوان انجام دادم و چون ترافیک آن ساعت کم بود نیم ساعت بعد هم شرکت بودم! الان هم که هرکسی نگاه سئوال برانگیزی به من می اندازد چنان به چشمانش زل می زنم که از هرگونه سئوال کجا بودی یا چرا دیرآمدی منصرفش کنم! دلم خواسته! حرفی هست؟!

نمی خواهم عرصه ی تشخیص را به شما تنگ بگیرم و به همین ۱ مثال اخیرالوقوع!! بسنده کنم! مثال برای تشخیص شما فراوان دارم!

عارضم که بنده ۵شنبه ها خصوصاْ عصرها دوست دارم یا پیش کسی باشم یا کسی پیش من باشد! همان مساله ی فرار از تنهایی و این چیزها! راستش از خدا که پنهان نیست٬ از شما چه پنهان صبح ۵شنبه یکی از دوستان اس ام اس داد که اگر هستی امشب می آیم خانه ات که باهم باشیم! خوب طبق فرمولی که گفتم باید خوشحال هم می شدم! ولی خواندن اس ام اس همان و پدیدار شدن صحنه ای از خانه ام در برابر چشمانم همان! و جوابی در حد پیچش تیم ملی برای پیچاندن آن دوست هم دوباره همان! خووووووب باور کنید خیلی دلم می خواست که بیاید ولی خداییش در توان شما بود که از ظهر تا شب که او برسد حدود ۱۲۵۶۷۸ دست لباس را از روی زمین جمع کنید و ۳۸۸ جفت جوراب کثیف بشورید و ۹۰۰ عدد لیوان و قاشق و بشقاب کثیف را جاسازی کنید و جاروی دستی و برقی بزنید و تی بکشید و گرد و خاک حدود ۵ سانت را از آینه و تلویزیون بزدایید و ۱۵ جفت کفش را جفت کنید (اخر من بعضی مواقع لنگه به لنگه می پوشمشان!) خرید هم بروید و حمام هم بکنید و ...و...و... نه! معلوم است نمی شود! کارهایی که در طی ۱ ماه باید انجام می شده که در چند ساعت قابل انجام نیست! هست؟

کی گفت من تنبلم؟ نیستم! همین است دیگر! اصلاْ من اعصاب ندارم! کارهایم روی هم انباشته شده بروم انجام دهم... خجالت هم خوب چیزی است ....

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:16 توسط دختر مستقل |

.

میشه لطفاْ دیگه اینجا رو بدون اجازه من نخونی؟

میدونی داشتن اینجا لطفش به اینه که مطمئن باشی موقع خونده شدن مطلبت طرفت نمی شناستت و راحت میتونی خودت رو تخلیه کنی ... خوشحال بودم که بالاخره یه جای امن واسه حرفام پیدا کرده بودم. ازم نگیرش....

نمی خوام مثل وبلاگ قبلیم منهدمش کنم! آخه بهش وابسته شدم.

ممنون!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:23 توسط دختر مستقل |

.

نمي دانم برايتان اتفاق افتاده يا نه٬ كه در برخورد و نگاه اول حس خاصي از شخصي به شما دست بدهد و بعدها فكر كنيد كه آن حس اشتباه بوده و دست آخر هم بفهميد كه اين شخص دقيقاً هماني است كه در نگاه اول دركش كرده بوديد!

آنقدر اين ماجرا برايم تكرار شده كه به اين نتيجه رسيدم بايد به حس هايم اعتماد كنم! من در بعضي موارد آدم بدبيني هستم ولي در بسياري موارد مدام به خود مي گويم آنقدرها هم كه فكر مي كني بد نيست ها!! يعني خوشبيني الكي. مثلاً در مورد همين همكار خانمم كه مي خواست طريقه ي سرچ كردن را به من بياموزد حس هاي ضد و نقيضي داشتم. برخوردهاي افراطي بسيار خوب و ناگهان برخوردهاي غيرمترقبه ي عجيب! ولي من همان خوب ها را مي ديدم. آنقدر با او مدارا كردم كه ديگر دخالت در امور كاري ام را به صورت رسمي درآورد! يعني با حمايت مدير مربوطه! خلاصه كه در آخر بحثي پيش آمد و بعدها شنيدم كه چه ها در موردم گفته و چه زيرآب هايي كه تا حالا از من نزده! ولي گويا افراد واقع بيني كه به حس ها و تشخيص هاي خودشان اعتماد دارند كم نيستند٬ چون بالعكس من چند نفر از همكاران تازه وارد سريعاً به مدير مربوطه مراجعه كرده اند و براي اين خانم خط و نشان كشيده اند كه اگر به كارهايش ادامه دهد چنين و چنان مي كنند! همين خانمي كه تا همين چندوقت پيش در نظر من فرشته اي بود كه بعضي موقع ها كمي بد مي شد!!!

خوب تجربه كه مي گويند لابد همين است ديگر! در عوض توانستم ديروز با اعتماد به حس خودم و تجربه ي كسب شده٬ خودم را از خوش بيني الكي نجات دهم و قاطعانه برخوردي را كه مي دانم از آن پشيمان نمي شوم٬ انجام دهم.

ديروز جلسه دومي بود كه بايد پيش روانپزشك مي رفتم. رفتم! در طي ساعت هاي متمادي كه در اتاق انتظار بودم مواردي ديدم كه بسيار مرا بهم ريخت... توضيحاتش بماند! ولي يك آن به اين نتيجه رسيدم كه ديگر نبايد آنجا باشم... هم ساعت هاي طولاني انتظار و هم صحنه هاي دلخراش باعث شدند كه تصميم به رفتن بگيرم. احساس كردم جايم آنجا نيست و مشكلاتم شخصي تر و ساده تر از اين حرف هاست كه با چنان مريض هايي در يك صف باشيم... خلاصه خوشحال و خندان آنجا را ترك كردم. هرچند منشي وقت ديگري به من داد ولي اين كه دوباره به آنجا بروم يا نه را هنوز نمي دانم ...

اين را هم بگويم با اين كه مشكلاتم در سركار چند برابر شده ولي حس هاي منفي ام به حداقل رسيده و خيلي راحت با آن ها تا مي كنم.  تنها دليل پيگيري روانپزشك هم شايد این باشد كه مي ترسم دوباره آن حس ها برگردند... وگرنه ديروز هيچ حس نيازي در من براي صحبت با يك روانپزشك يا مشاور نبود ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:27 توسط دختر مستقل |

.

.

 

یکهو با دیدن عنوان پست فکر نکنید انقدر حالم بد است که دارم به مرگ و قبر و این چیزها فکر میکنم ها، نه. خدا می داند در پست قبلی با نظرات عمومی و خصوصی تان چقدر دلگرمم کردید... باور کنید هفته ی پیش خیلی بهتر بودم... یک جورهایی انگیزه و امید به سراغم آمده بود، در کمال تعجب دیدم که دارم برای آینده ام برنامه ریزی هم می کنم! خوب برای منی که اینقدر جنگیدم و از خودم و زندگی ام انتظاراتی داشتم و حالا هیچ چیز نمی خواستم این برنامه ریزی (اگر ادامه دهم البته!) می تواند خیلی راهگشا باشد ...

اینجا در وبلاگستان آدم می فهمد که هم درد دارد، هم صحبت دارد، کسانی هستند که می فهمندت، راهنماییت می کنند، از تجربه هاشان می گویند خلاصه می شود فهمید آدم های خوب هنوز هم هستند ... زیاد هم هستند ... شاید اگر خود من کمی راحت تر عمل می کردم و در همین دنیای واقعی ام با دوستان و اطرافیان و خانواده و ... هم درددل می کردم  می توانستم به همین نتیجه برسم ... ولی نمی دانم مشکل از کجاست؟! هر اتفاق و پیشامد بزرگ و کوچک ناخوشایندی را چنان می بلعم و دم نمی زنم مبادا کسی بفهمد و رسوا شوم!  شاید اگر روی هم جمع نشوند اینگونه به مرحله ی انفجار هم نرسم ...

با دیدن تصاویری از قبرها و گورستان داشتم به این فکر می کردم که انسان ها بالاخره به تنهایی خواهند رسید و شاید استقبال از این تنهایی برای امثال من راحت تر باشد ... منی که دیگر خیلی وقت است با بستن یک در از خودم و اجتماع و انسان ها جدا می شوم تا طلوعی دیگر که نقاب جدیدم را به صورت بزنم و با خواست خودم وارد دنیایشان شوم... تاریکی و تنهایی آنقدرها هم برایم مساله ساز نیستند...نمی توانم بگویم نترس هستم... ولی در مقایسه با دور و بری هایم هیچ وقت باملاحظه و محتاطانه هم جلو نرفته ام... با وجود ترس در وجودم خیلی کارها را انجام داده ام چون احساس کرده ام که نباید کمک بگیرم و باید بتوانم. به تنهایی! هنوز هم برای خیلی دوستان قابل هضم نیست که چطور تنها شب ها در این اتاق بدون پنجره ی تاریک می خوابم ... ولی واقعاً عادت کرده ام ... فقط الان دیگر لذت بخش نیست... این تنهایی و استقلال دیگر لذت بخش نیست همان طور که اگر نباشد هم زندگی میسر نیست. یک عادت احمقانه! مثلاً شب هایی که گه گدار خواهرم پیشم است واقعاً خوابیدن برایم سخت است. انگار تمرکز ندارم! یادم هست با دختر مستقلی هم آشنا شده بودم که به تازگی ازدواج کرده بود و همین مشکل من را داشت. می گفت با هر صدای باز و بسته شدن در و پنجره ای از خواب می پرد و با همسرش بحث می کند ...

راستش با همه ی این تفاسیر از این تنهایی خسته و دلزده شده ام... احساس می کنم سن تنهایی ام نباید الان باشد ... وقت برای تنها سر کردن احتمالی در سنین کهنسالی زیاد است ....دوست دارم به خانه که می آیم کسی منتظرم باشد و یا بالعکس... بوی غذا از خانه ام بیاید... بوی تمیزی... بوی زندگی...  شاید هم  روح تنوع طلبم سرکش شده است... ولی می دانم که خواستار تنوع شده ام... آن هم بدجور ...

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:39 توسط دختر مستقل |

.

.

می دانم نیستم... یعنی کمتر هستم... به اینجا هم دیر به دیر سر می زنم. به همه دیر به دیر سر می زنم. به خودم هم! انگار حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را ندارم...

این افکار زندگی ام را تحت الشعاع قرار داده است... که افسرده و دل مرده هستم که خیلی تنهایم که کسی مرا نمی فهمد و دیگر به بن بست رسیده ام. کل زندگی ام در یک حالت وحشتناکی قرار گرفته است. علت دقیقش را هنوز هم نمی دانم... تو رو خدا نیایید و بگویید برو مثبت بیاندیش... باور کنید ازم برنمی آید... انگیزه ای برای مثبت اندیشیدن هم ندارم٬ با خود می گویم مگر می شود؟ تازه اگر بشود و فلان چیز را به زندگی ام جذب کنم٬ آخرش که چه؟!

با خودم خیلی کلنجار رفتم٬ دیدم رو به سقوط هستم. بس است دیگر.

طی یک عملیات انتحاری با یک جستجوی سردستی از اینترنت٬ آدرس یک روانپزشک و شماره تلفنش را پیدا کردم و چون سریع وقت داد و مسیرش هم سرراست بود تصمیم گرفتم بدون فکر به اینکه آیا کارش واقعاْ خوب است یا نه٬ به مطبش بروم.

خیلی حوصله ی اینکه بگویم چگونه رفتم و چقدرررررر اضطراب داشتم که چه بگویم و چه کار کنم ندارم. ولی همین قدر بگویم که دکتر در نگاه اول متین و مهربان به نظر می آمد... گفت من در خدمتم بفرمایید و من همین طور نگاهش کردم... خوب چه می گفتم؟ بدون اینکه بخواهم و تسلطی بر بحث داشته باشم ناخودآگاه بحث به سمت محل کارم و نحوه ی رفتارم در آنجا کشیده شده بود و دکتر تند تند نت بر می داشت... در آخر به او گفتم ولی این ها واقعاْ مهم نیستند!! اصل خودم هستم و حال و روزم... دوست ندارم اینطوری باشم...

اعتراف می کنم که بسیار باهوش بود و با تمام خودسانسوری هایم خیلی چیزها را فهمید!!! ومن شکه و خجالت زده شدم. تا به حال اینقدر راحت در مورد خودم صحبت نکرده بودم... حتی جایی در صحبتم بلند زدم زیر گریه!!!! و او فقط نگاهم کرد و بعد از مدتی دستمال تعارفم کرد.

همین!!!

کل ماجرا همین بود و هیچ راه حل تازه ای یا حتی دارویی به من پیشنهاد نداد... گفت ۲-۳ هفته ای روی حرفهایمان فکر کنیم و بعداْ دوباره بیا! من که هنوز هم دنبال راه حل بودم و نتیجه نگرفته بودم گفتم ۲-۳ هفته؟؟؟؟؟ و آمدم!

حتی الان هم نمی دانم مشکلم چیست و چگونه حلش کنم؟ آیا همه ی روانپزشک ها همین طور هستند؟ آیا من عجولم؟ اگر روانپزشک خوب سراغ دارید یا تجربه ی مفیدی در این زمینه لطفاْ راهنمایی ام کنید...

پ.ن: این هم برای توی ....  که یادداشت خصوصی گذاشته بودی:

من آغوشم گرم و بی دغدغه و پر محبت است
 0913256402 محمد

رحمم آمد و عدد آخرش را نگذاشتم! ولی دفعه بعدی حتماْ این کار را خواهم کرد. حواست باشد!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:41 توسط دختر مستقل |

.

اول از همه بگویم که این شعر را از وبلاگ ویولت دزدیده ام:

دوستش دارم... خیلی قشنگ است...:

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد 

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:0 توسط دختر مستقل |

.

خواستم مثبت بیاندیشم...

که اگر تنهایم

که اگر دلم میگیرد

که اگر کارم را دوست ندارم

که اگر مدیرم با بداخلاقی هایش برای چندین روز از محل کارم فراری ام می دهد!

که اگر عصرها دلم میگیرد که تنها به خانه بروم...

که اگر همدمی ندارم ...

که...

ولی دوستی دارم که گه گداری باهم به نمایشگاهی٬ تئاتری٬ سینمایی٬ فالگیری!!! جایی برویم...

دوستی که در خیلی موارد پایه بود و نبود!

که دیروز گفت که برای همیشه از اینجا خواهد رفت!

و دوباره من ماندم و آن مثبت اندیشی کذایی...

خدایا حواست به من هست؟

می دانم هست ... صبر می کنم ... صبر...

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:25 توسط دختر مستقل |