تبليغاتX
دختره ی مستقل

.

ببینید انقدررررررررر دوست دارم بیایم اینجا و بگویم هرآنچه که ناگفتنی ست ... آنقدر یک سری اتفاقات ناگفته ی سر به مهر به هیچ کس نگفته دارررررم ... می دانید شاید همه یک سری کارهایی در زندگی انجام داده باشند که اشتباه بوده باشد٬ ناگفتنی ست ... شرم آور است٬ می دانم ... ولی موضوع من خیلی عذابم می دهد دوست دارم یک دفعه یک جا به کسی (کسانی) بگویم ببینم آنقدر که از درون خودم را می پاشد از بیرون هم بد به نظر می آید ....؟!

دوست داری کاری را انجام ندهی ولی نیاز اجبارت می کند از طرفی با اعتقاداتت سنخیت ندارد از طرفی چیز دیگری برای جایگزینیش نداری از طرفی کسی پیدا می شود که بعد ۷ سال که تو به درک اسفل السافلین فرستادیش می آید و می بینی آی دی و شماره تماس های دوران طفولیتت را هنوز هم که هنوز است دارد و هر روز ولنتاینی و مناسبتی برایت آف هم می گذاشته است!! بعدش بگویی خودش است خدایااااااا پیدایش کردم ان گمشده ی لایق جایگزین شدن را! بعد بیایی و پست احتمالات زندگی را با شعف بنویسی و دوستانت درگوشی بهت تبریک هم بگویند! بعد آنقدر سرمایه گذاری احساسی بکنی با آن احساسات خالصت که در طبق اخلاص گذاشتی ... ولی خواهر من! دختره مستقل جان! با این ها که صادق نیستی با خودت باش دخترم! اخر اگر قرار بود رابطه ای نتیجه داشته باشد و به دل بنشیند که همان موقع ها خودش را نشان می داد چرا خودت را گول می زنی که حالا تو ذوقت بخورد؟ هوم؟؟!

آمده ای جایگزین کنی میبینی خودت جایگزین شدی! منتظر جایگزینت هستی میبینی اصل مطلب می آید سراغت ... خلاصه که دلم می خواهد یک سری اعترافات پلیدانه بکنم ... اصلاْ خدایا به من چه؟ من که به تو می گویم (آن هم با ضجه و گریه!) ازت می خواهم که یکجوری یک چیزی جلوی پایم بیاندازی و نگذاری این اشتباه لعنتی را تکرار کنم خب حالا که چه؟؟ چرا اینطوری می کنی؟ راه را بازتر کردی؟ بعداْ نیایی بگویی چرا اشتباه کردی ها؟ من جهنم برو نیستم! 

پ.ن: ماهم قانون جذب را درک کردیم! ولی از نوع برعکسش!

.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 8:52 توسط دختر مستقل |

.

گاهی بیکار می شوی و مینشینی و فکر می کنی که فلان چیز چرا فلان طور شد ... خب شد که شد دیگر٬ فکر کردن ندارد ... اگر انقدر ریز به اتفاقات نگاه نکنیم چقدر زندگی ساده می شودها ...

فکر می کنم ۶-۷ سال پیش بود ... شخصی نمی دانم از کجا ناگهان سر از زندگی بنده درآورد ... اینکه نمی دانم از کجا واقعاْ نمی دانم ... اول از طریق کسی خیلی خیلی اتفاقی با کسی آشنا بشوی و آن کس اول را هم اصلاْ از دم نشناسی چه برسد به آن یکی دیگر که از طریق آن اولی با او آشنا شده ای و بعد آن دومی بیاید وسط زندگی ت و مدت ها بشنوی اش ولی نبینی اش و بعد یک دفعه در عین غریبگی اطلاعات شخصی ت را بهت بدهد و بعدش هم بعد چندین سال ببینی آشنای قدیمی و همشهری از آب در امده اید و بعدش هم چون احساس ضایعگی بهتان دست بدهد طرف را بپیچانید برود سراغ کارش و حالا بعد چندین سال دوباره به همان اتفاقیت که در اول گفتم طرف زرتی با احتمال ۱ در میلیون وسط زندگی شما مثل قارچ وحشی دوست داشتنی رشد کند و دوباره همه چیز مثل آن روزها گنگ باشد و ببینی در این غریب آباد کتول همسایه هم شده اید!! و در عین اینکه در این ۷ سال همدیگر را ندیده اید ولی خاطرات مشترک زیادی دارید و یکدیگر را مثل کف دستتان می شناسید و ناگهان ببینید دارید در بعضی موارد لاو هم میترکانید و هنوز هم مایل نیستید هم را ببینید ولی برای هم نگران هم می شوید و غصه هم را هم می خورید و تازه بعد این مدت عکس های هم را ببینید و تازه بفهمید که پس این شکلی بوده ...! و بازهم مثل آن موقع ها همدیگر را ضایع هم می کنید و فحش ها و دعواها و قهر و آشتی ها هم به قوت خود باقی هستند و .. و... و ...

خب نفهمیدید چه گفتم؟ حق دارید ... من هم نمی فهمم ... خب اگر این اتفاق احتمال است٬ آخر احتمال هم اینقدر قوی می شود؟؟

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 10:34 توسط دختر مستقل |

.

آن روزها ... آن اوایل که زمزمه های استقلالم داشت در فامیل می پیچید ان روز که مادرم به دایی گفت که دیگر به من خوابگاه نمی دهند و باید به فکر خانه ای اینجا برایم باشیم و دایی گفت یواشکی یک سر برو دانشگاهشان ببین چه کار کرده که به او خوابگاه نمی دهند و اصلاْ به چه هدفی دارد خانه مجردی میگیرد ...!! حالم خیلی بد بود ... و آخرش هم چون شاگرد ممتاز بودم یک اتاق ۲۰ نفره بهم دادند و مجبور شدم در آن بمانم و فهمیدند که تا حالا هم نان بازوی خودم را می خورده ام ! ... و ... و...

همه با من بد شدند ... اصلاْ شما این فک و فامیل ما را ببینید افکار و عقایدشان با آمریکایی ها هیچ توفیری نمی کند٬ نمی دانم چرا به من که رسیده بود اسم استقلال خواهیم در نظرشان چیز دیگری شده بود ... بگذریم ...

من تنها بدون کمک آن ها خانه گرفتم ... خوشحالم ... حالا که مامان برای پیش من ماندن مجوز آن ها را لازم داشت مجبور شدم آدرس خانه ام را به آن ها بدهم ... و چقدر دلشان برایم سوخته بود که تنها مجبور شده ام اینجا را بگیرم ... و چقدر اصرار کردند که یک هدیه ای چیزی برای خانه ام بگیرند و من هم به مامان گفتم حاضرم سال ها قسط لوازمم را خودم بدهم ولی نگذارم برای جبران عذاب وجدان خودشان زیر دینشان باشم!!!

ولی با اینکه تمام این چیزها را دیدم و حس کردم و آن روزهای تلخ همه از جلوی چشمانم رد شدند ... ولی من این روزها عجیب آرام بودم ... سبک بودم ... بخشیده بودمشان ... من همه چیز را فراموش کردم ...

اینجا منتظرتان هستند ...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 8:39 توسط دختر مستقل |

.

.

دلم گرفته ، ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر ان که نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
زبودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد؟
که گوید به پاسخ که زنده ام چرا من
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ، ای دوست هوای گریه با من

" دانلود تصنیف هوای گریه "

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 12:12 توسط دختر مستقل |

.

شاید در این آشفته بازار ذهنی ام تنها چیزی که می توانست کمی آرامم کند مادرم بود ... خدا رو شکر اینجا کار واجبی پیش امد و دیشب هم در خانه ام پیش من بود ...

اینکه تمام جاهایی را که تنها میرفتی حالا با مادرت بروی٬ برایش حرف بزنی و بگویی این را از اینجا خریده ام و فلان مغازه این را ارزان تر می دهد و وقتی از انتخابت مطمئنی حالا که کسی هست تائیدش کند و وقتی باهم میروید و فلافل می خورید و برایت عطر هم می خرد ... میفهمی که یک روزهایی هم تو تماااام اینها را داشتی ولی حالا می بینیشان. حالا چقدر مزه دارد ... چقدر خرید و بیرون رفتن خانوادگی ممکن است خوب باشد! چقدر خوب است صبح که از خواب بیدار می شوی بوی چای تازه در خانه ات بپیچد و چشم هایت را که باز کردی به کسی بگویی: سلام.

وضعیت کاری ام مشخص نیست. یک حس پا در هوا بودن دارم. انگیزه ام برای حضور به موقع و کار دقیق به حداقل رسیده و دوباره بی دلیل صبح ها که موبایل الارم می زند می گویم گور بابای همه تان و از دم سر کار نمی روم. شنیده ام شرکت در حال استخدام ۵-۶ نیروی طراح است! با این وضعیت قاراشمیش شرکت و کارهای غیرتخصصی شان واقعاْ اعتماد به نفسان مرا کشته! و به قول خودم شاید برای رفتن احتمالی از اینجا حکمتی باشد!

پ.ن: دوستان دیدم و فهمیدم که هستید. حضورتان بامعنا بود ... کمکم کردید ... فکر نمی کردم روزی از طریق این وبلاگ دوستی پیدا کنم که تا بشنود پکرم و دوباره سر کار نرفته ام با من تماس بگیرد و با تمام وجود نازنینش برایم وقت و انرژی بگذارد ... دخترک دوست داشتنی بود ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 8:34 توسط دختر مستقل |

.

اگر نگران خواهی شد یا غمگین پستم را نخوان ... باور کن جای دیگری برای برون ریزی جز اینجا نداشتم ... بارها آمدم و ننوشتم و رفتم و حالا دیگر نمی توانم نگفته بروم ... قلبم خیلی سنگین است ...

دیوانه شده ام شاید. اصلاْ شما به چشم یک آدم نرمال به من و این وبلاگ نگاه نکنید ... مگر می شود یک آدم درست و حسابی هر روز و همیشه پر از غم و چه کنم باشد ...؟ مگر می شود سرکار روزمره اش همه اش برای دیگران لبخند بزند و بعد تنهایی چشم هایش خیس اشک باشد؟ همیشه ... همیشه ... و نگران باشد ایندفعه چه بهانه ای برای قرمزی چشمانش بتراشد ... مگر می شود یک نفر مدام آنقدر خود به خود دلش برای خودش بسوزد و آه بکشد و حرف هایش را به هیچ کدام از آن هایی که سنگ صبورشان هست هم نزند و مانند یک خل و روانی بریزد در خودش و شب ها همه اش هق هق گریه کند گریه کند و زار بزند و خوابش ببرد و نیمه های شب هم که از خواب پرید دوباره گریه کند تا صبح و همیشه کارش همین باشد؟ می شود؟

دیگر گریه ها هم و غم ها و دلواپسی و ناامیدی ها هم بی علت شده اند ... زیاد از حد شده اند ... آزارم می دهند ... به خود می گویم کاش پدر و مادرم کمتر دوستم داشتند ... آن وقت خیلی راحت از دست این زندگی راحت می شدم و برای همیشه می رفتم ... می دانم می دانم! میایید و می گویید ناشکرم. قدر داشته هایم را نمی دانم ... لوس و بی منطق هستم ... ولی این درون مرا که نمی بینید ... این ناامیدی بدجوری نشسته در دلم ... بی انصاف نباشید ... رفتم روانشناس و مشاور و کوفت و زهرمار رفتم. سعی کردم. دیدید ... ولی خوب نشد دیگر ... هیچ تحول مثبتی رخ نمی دهد ... خدایا ...

من خسته ام. خیلی زیاد. دلم همه چیزهای خوب برای همه می خواهد. زندگی را برایشان قشنگ میبینم ... ولی برای خودم تاریک است تاریک است تاریک ...

کجا بروم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 11:21 توسط دختر مستقل |

.

گاهی اوقات نمی دانی و نمیتوانی بفهمی که بدتر از بد چیست ... یعنی چه چیزی بد است و چه چیزی می تواند از آن هم بدتر باشد ... 

از کارم ناراضی هستم، از مدیرم و از روابط و زیرآب زنی های موجود هم. از در جا زدن و انجام کارهای تکراری و بی هویت هم! بد است. ولی شاید بتوان گفت اگر همین هم نباشد بدتر است!  یا ممکن است بد باشد و شرایط موجودم بدتر؟!!

یکی از همکاران صبح که سر کار می آمده با او تماس می گیرند و می گویند یک چند هفته ای برو مرخصی و برای دوباره آمدنت باتو تماس خواهیم گرفت! و او لابد طبق سوابق موجود خوب فهمیده که دنبال نخودسیاه فرستاده اندش و لابد حتماً نفهمیده که چرا قراردادش تا پایان سال امضا شده بوده و حقوقش جدیداً اضافی؟! بگذریم ... به هر حال این ها را که می شنوی می فهمی اینجا تنها چیزی که وجود ندارد امنیت شغلی است ... آرامش است ... حالا بیایند هر روز غذاهای رنگین همراه با چندین نوع سالاد و دسر سرو کنند ...وتو هم خوب بفهمی که دیگر سوء هاضمه و معده درد و ضعف های ناشی از گرسنگی محل کار قبلی ت به سراغت نمی آیند ... ولی وقتی از فردایت مطمئن نیستی به چه کارت می آید؟ ...

دوست دارم به این چیزها فکر نکنم ... نگویم حالا با اینکه از سرشان هم زیادم ولی اگر بیایند و همین بلا را سرم بیاورند اجاره خانه ام را از کجا جور بکنم؟ ... فکر نکنم حساب پس انداز این مدت کار و زحمت روزانه ام از یک رقم پایینی تجاوز نمی کند و نمی شود رویش حساب کرد ... فکر نکنم این همه تنهایی و کار و دغدغه آخرش که چه ... دوست دارم به جای همه این ها فکر کنم کاش می شد یک دوربین عکاسی حرفه ای بخرم و بروم مسافرت ... یک دوربینی که سال هاست آرزویش را دارم و با اینکه حرفه ام به آن وابسته است و همه واحدهای عکاسی را بدون آن پاس کرده ام حالا داشته باشمش ... کسی که نیست ... همان تنها بروم ... اولش یک جایی مثل اصفهان ... که ندا همه اش تعارف نسبتاً الکی می کند که بروم پیشش ... همه جایش را قدم به قدم گز کنم و عکاسی کنم و کیف کنم و ککم هم نگزد که در دنیا چه گذشت و کارم و زندگی ام آخرش چه خواهد شد ...  همه آخر هفته ها را به جای خوردن های افراطی  از سر بیکاری و خوابیدن های کسل کننده بروم سراغ گردش و عکاسی ... از تنهایی ام لذت ببرم وقتی خودش لذت بخش نیست ...  اصلاً کاش یک جیپ مسافرتی مجهز داشتم یا از این ماشین خنگ های جدید که اسمشان را نمی دانم و شبیه جیپ پیشرفته هستند. یک بطری آب و 2تا ساندویچ و چند تا میوه و نان در آن می گذاشتم و آخر هفته ها می رفتم دنبال دلم ... هر جا که بشود و هر جا که ندیده باشم ... عکاسی کنم و کیف کنم از زندگی ام ...

تلویزیون دارد این ببعی سیا ه ها را پخش می کند. خیلی دوستشان دارم ... بروم ببینم ... ولی کاش می شدها ....

 .

....

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 14:2 توسط دختر مستقل |

.

تمام راه برگشت را با هندزفری موبایل به آهنگ های مورد علاقه ام گوش می دهم ...

تکراری شده اند گویا٬ ... ترانه های به یادماندنی دوستتان ندارم ...

اتوبوس شب با مسافران کز کرده سرما زده خود با شتاب مرا به سوی دیار تنهایی می آورد ...

مرکب جدایی من دوستت ندارم ...

می بینمتان شب های تنهایی و گریه های بی شانه غربت زده ام ... از دور پیدایید ...

ازدحام و صداهای زجرآور به پیشواز آمده ام٬ دوستتان ندارم ...

غریبه های رنگ شده به انتظار ایستاده ام ... شمایی که با کم کردن از ریال حساب شده به سبک و سیاق خودتان بیشتر دوستم دارید٬ ... دوستتان ندارم...

کلبه ام ... بی پنجره ام٬ تنهای من٬ صبور غریب در آغوش گرفته ام ... می دانم تنهایی ولی دلم برایت تنگ نشده است ...

ناآشناهای آشنا شده لاجرم به جرم همکاری!!! دلم برایتان تنگ نشده است ...

دلم هیچ کس را نمی خواهد ... دلم برایتان تنگ نشده بود ...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 10:0 توسط دختر مستقل |

.

دوستان خیلی به عنوان عمیق نیاندیشین که معنی اش کم کم با توضیحاتم برایتان واضح و مبرهن خواهد شد:

عارضم که بنده ساعاتی پیش از حضور مشاور گرام ترخیص گردیده  و به سمت خانه روان شدم! و از کل ماجرا شما را همین بس که بنده در این جلسه بسیار بسیار خز منشانه و خاله زنکانه ظاهر گشتم!! و بسی ایشان هم بنده را مشایعت نمودند!

قضیه از این قرار بود که جناب مشاور از بنده خواسته بودند که نکات منفی و مثبت خودم را روی کاغذی نوشته و به ایشان تقدیم کنم. بنده هم خواستم کم نیاورم و کل این هفته فقط و فقط بر خودم زوم نموده و اخلاقیات منفی و مثبتم را همین طور تشخیص داده و استخراج می کردم. حیف که شاید شما نتوانید از اینجا بنده را تشخیص بدهید وگرنه دست به دامان شما هم می شدم! همان طور که در ساعات باقیمانده قبل از مراجعتم دست به شلوار همکاران گرام شده بودم (آخر سر کار دامن نمی پوشند!) و با نگاهی مهربان و فداکارانه می خواستم که نکات منفی و مثبتم را به رویم بیاورند! (که اگر درست گفته باشند بنده بسیار انسان تشریف دارم و می شود به عنوان آدمیزاد رویم حساب کرد!) خلاصه که دست آخر نتیجه برگه کاغذی شد جینگول شده به سبک روزنامه دیواری های عهد دبستان، پرشده از نکات منفی و تعدادی انگشت شماری نکات مثبت! و اینجانب راضی از سلیقه به خرج داده شده روانه آن دیار شدم. با نیش بازشده تا بناگوش و دست های فرو رفته در جیب وارد سالن گشته و تا ایشان خواستند لب به سخن بگشایند بنده تک تک شما را آن جا نایب الزیاره گشتم و از خاطر گذرانیدم و برای اطلاع رسانی در این وبگاه! به منظور ضبط صدایشان موبایل معروفم را زرتی درآورده و با آن قلب های چسبانیده شده بر پشت و رویش بر روی میز ایشان به سبک آنگولایی ها چپانیدم! و وقتی سئوال شد که آخر چرا؟ گفتم زیرا! (نه گفتم می خواهم دوباره گوش  بدهم و مرور کنم)

ایشان نمی دانم روی چه حسابی بر روی اراجیف نوشته شده بر روی کاغذ بنده حساب باز کرده بودند و به تحلیل آن می پرداختند. می خواستند که با مثال برایشان توضیح بدهم و آنقدر سئوالات را ریز می کردند تا خودم مجبور به اعتراف شوم و به قولی با جواب هایم خودم را به خودم نشان می دادند! و وقتی به صفت بی نظمی و تنبلی ام رسیدند بنده چنان خنده های کهیر برانگیزی از خود سر دادم که ایشان انگشت تحیر به دهان برده بودند و فکر کردند که بنده این ویژگی ام را خیلی دوست دارم که از شنیدنش این چنین ذوق مرگ و مشعوف می شوم! و با توضیحاتشان به این نکته پی بردم که با هربار انجام ندادن کاری که منجر به انتقاد از خود می شود، با این القاب نامیدنم مرا ضعیف تر هم خواهد کرد! گاهی هم برای جا افتادن موضوع مثال هایی می زدند در حد بیا و ببین! مثلاً در مورد اعتدال در کارهایم گفتند که نه باید بی توجه به ظاهر بود و نه دچار وسواس شد و مثال زدند خانمی آنقدر دچار وسواس در انتخاب رنگ ماتیکش* شده بود که برای ملاقات دیر آمده بود و کلی دستمال کاغذی حرام کرده بود تا رنگ مورد نظرش را انتخاب کند و ...! البته به بیچاره حق می دهم بسی! به هر حال با هر کسی باید در خور روحیه و منشش رفتار شود دیگر، لابد با توجه به نیش باز و قلب های روی موبایل بنده به چنین مثال های جینگیل مستانی دست یازیده بودند ...

گاهی با مثال هایی که می زدند به فکر فرو می رفتم  و دقیقاً وقتی سئوالی به ذهنم میامد ایشان می گفتند فکر می کنم میخواهی چیزی بگویی ... بگو...! و در آخر اینکه بدانید و آگاه باشید که "نه" گفتن هنر بزرگی است! و در مواقع ضرور به انجام آن اهتمام ورزید .... قبل از اینکه انتظاری از عوامل بیرونی برای تغییرتان داشته باشید اول به تغییر خود بپردازید و خیلی هم به خود سخت نگیرید! از دانشگاه یا سرکار یا خرید یا هر جای دیگری که آمدید لباستان را سر جایش بگذارید تا بی نظمی ایجاد نکنید! به حرف مامانتان هم گوش دهید و برای به تعویق انداختن تصمیماتتان عذر و بهانه نتراشید! و  ....

پ.ن: نمی دانم حسم را نسبت به این جلسه که سعی کرده بودم بین کلمات محوش کنم را درک کردید یا نه، ولی فعلاً از اشاره ی مستقیم و قضاوت عجولانه نسبت به آن خودداری می کنم تا وقتی که به نتایج در خور توجهی برسم ...

* از دوستان ذکور کسی اطلاع دارد که چرا آقایان رژ لب و فراورده های آن را ماتیک می نامند؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:12 توسط دختر مستقل |

.

بيا!

اينم فهميده ها ....!!!



What Famous Leader Are You?
personality tests by similarminds.com

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:52 توسط دختر مستقل